کسب و کار
هیچ یک،يک تصور در ايران و شايد در تمام نقاط جهان وجود دارد، که براي شروع کار نياز به سرمايه مالی اوليه داريم و تا وقتي که به پول دسترسي نداريم، شروع کسبوکار بيفايده است. در این زمینه گفتنیست که براي شروع کار نيازمند سرمايه هستيم، ولي اين سرمايه لزوما پول نيست. وقتي ميخواهيم کاري را شروع کنيم، يک تفکر داريم که به دنبال آن تفکر، کار را راه مياندازيم. اگر بتوانيم راهکاري داشته باشيم که در آن راهکار، روش درست اجراييشدن يک کار را تدوين کنيم و بتوانيم افراد را متقاعد کنيم که همراه ما باشند، حتما به عنوان سرمايهگذار ميتوانند وارد فعالیت شوند. به همين دليل ممکن است ما خودمان پول اوليه را نداشته باشيم، ولي سرمايه فکری را داشته باشيم؛ بايد با اين سرمايه فکري افراد را متقاعد کنيم که با ما طرح مشارکت بريزند. قطعا براي شروع يک کسبوکار نياز به پول در کنار سرمايه اوليه وجود دارد؛ اما چگونه بايد افراد را متقاعد كنيم كه همراه ما باشند؟ به همين دليل است که ميگوييم بايد بيزينسپلن داشته باشيم؛ يعني بايد طرح توجيهي داشته باشيم، نقشهي راه داشته باشيم، روش داشته باشيم. ديگران بايد نسبت به اين روش و نقشه راه من و شمايي که ميخواهيم کار را شروع کنيم و سرمايه اوليه مالي نداريم، توجيه شوند که حاضر شوند ريسک کنند و در سرمايهگذاري با من و شما مشارکت کنند؛ آن وقت است که کار جمعی ميتواند شکل بگيرد.در کشور ما فلسفه مشارکتی کارکردن هنوز به صورت جامع مرسوم نشده است؛ يعني عادت نداريم کار مشارکتي انجام دهيم، کار تيمي انجام دهيم، به همين علت است که حتي در سادهترين کار تيمي که فعالیتهای ورزشي است نيز هميشه با مشکل مواجه ميشويم. هميشه ورزشهاي تکنفره رونق بيشتري دارد و مدالها را در ورزشهاي تکنفره ميآوريم. به دليل اينکه اسلوب کار تیمی نداريم. در کارهاي جمعي هرکس فکر ميکند خودش بايد گل را بزند، هرکس فکر ميکند خودش بايد حمله کند، در صورتي که در موضوعات تکنفره، يک نفر است که دارد در بوكس مشت ميزند، يک نفر است که دارد کشتي ميگيرد، راکت در دست يک نفر است. بايد به جايي برسيم که فرهنگ كلوني (colony) بودن، زندگي جمعيکردن و کار مشارکتيکردن را شکل بدهيم. اگر اين تغيير نگاه و تغيير فرهنگ را بتوانيم جا بيندازيم، قطعا ميتوانيم موفق شويم.اما مهمترين مسئله در اينجا آموزش و فرهنگسازي است. اين فرهنگسازي و آموزش بايد اجرا شود. ما بايد اين آموزش را از سطوح پايين شروع کنيم. ما حتي در مدرسه وقتي ميخواهيم بين بچهها يک بازي راه بيندازيم، بازيهايمان رقابتي است؛ رقابتکردن براي رسيدن به يک هدف مثبت خيلي هم خوب است ولي رقابتکردن براي کوبيدن طرف مقابلت خيلي بد است. ما چهار صندلي ميگذاريم و به پنج نفر ميگوييم بدويد و چهار نفرتان روي صندلي بنشينيد؛ يعني هميشه با صميميترين دوستش براي برنده و بازندهشدن در رقابت است، در عوض ميتوانيم پازلي را جلوي آنها قرار دهيم و بگوييم به صورت تيمي روي اين پازل کار کنيد. اينها فرهنگسازي است، اينها آموزشهاي فرهنگي است. وقتي شما به کسي ميگوييد مشق يا ديکته بنويس يا اين مسئله را حل کن، در مقابل دوست صميمياش که کنارش روي يک نيمکت مينشينند، دستش را ميپوشاند که نکند او نگاه کند؛ فکر نميکند که بگذار نگاه کند و ياد بگيرد، بگذار فکر کنند که تيم ما خوب کار کرده است، ما همه توانستهايم مشکلات همدیگر را حل کنيم. در بخشی از این یادداشت از اهمیت طرح تجاری یا بیزنس پلن نوشتیم. وقتي ميگوييم بيزنسپلن بنويسيد براي همين است؛ به دليل اين است که نقشه راهمان بايد تعريف شود. من اگر قرار است از يک نقطه به نقطهي ديگر برسم، اگر قرار باشد با ماشين شخصيام بروم، به دنبال اين هستم که حتما از نظر فني ماشينم راه افتاده باشد، بنزين و آب و غيره را چک ميکنم؛ اگر قرار باشد با هواپيما بروم دنبال آمادهکردن ماشينم نميروم، به دنبال تهيه بليت ميروم. پس بايد ديد براي رسيدن به هدف به چه وسايلي نياز داريم. وقتي ميگوييم نقشه راه را تعريف کنيد آنگاه به دنبال ابزارهايش هم ميرويم. وقتي ميگوييم ما در يک مجموعهاي قرار است کار صنعتياي را توليد کنيم، حتما اگر رشتهي من مثلا عمران است، در ساخت اوليه سوله به تخصص من نياز خواهد بود ولي در توليد، نياز به مهندسي است که رشته صنايع خوانده است؛ حتما براي سازماندهي و برنامهريزي من به يک حسابدار نياز دارم؛ اگر قرار است تدارکات و فروش خارجي داشته باشم حتما بايد تسلط به زبان داشته باشم. به همين علت اولين قدم ما، قطعا قدمي است که بايد تجهيزات اوليه را بر مبناي برنامهاي که نوشتيم، آماده کنيم؛ وقتي برنامه من هنوز نوشته نشده، نميتوانيم بگوييم چهار مهندس در اين رشته به درد ميخورد يا چهار نفر در چهار رشتهي مختلف. يک سازمان بخشهاي مختلفي دارد، تراز و چارچوبي دارد، يک استراتژي بنيادي دارد که بر مبناي آن بايد ردهبندي افرادي که قرار است مسئوليت بپذيرند، انجام شود. کسي که حسابدار است قطعا نميتواند به صورت مستقيم در بخش توليد مديريت بکند ولي با مدير توليد بايد هماهنگي كامل داشته باشد؛ به دليل اينکه حسابدار بايد درآمد را بداند، بايد موجودي را بداند، بايد هزينه را پيشبيني کند، بداند که وقتي من مواد اوليه را به وفور ميخرم آيا ميتوانم تعهد مالياش را برآورده کنم يا نه. بنابراين هرکدام در رشته خودشان ميتوانند به داد برنامه و سازماندهي من برسند. طبيعتا مسئوليتهايشان هم در آن چارت سازماني تعريف ميشود؛ اگر همه يک مهارت داشته باشند، قطعا نميتوانند خروجي بسيار موفقي داشته باشند. ما تخصص را فقط در مدرک تحصيلي کسبشده نميبينيم، به دليل اينکه بسياري اوقات تخصصها فراتر از اين است که فقط در مدرک تحصيلي خلاصه شوند، سوابق کاري افراد هم جايگاه مهمي دارد؛ مجموعه تحصيلات و سوابق افراد به عنوان کارهاي اجرايياي که انجام دادهاند ميتواند توصيه مثبتي را براي پذيرفتن مسئوليت داشته باشد.