بمباران مدرسه فقط ویرانی یک ساختمان نیست؛ برای دختران و خانوادههایشان، نابودی امنیت، رؤیاها و آیندهای است که زخم آن سالها باقی میماند.
یادداشت میهمان – وحیده علیمیرزائی، مشاور و پژوهشگر حوزۀ زن و خانواده: بمباران مدرسه، فقط کشتن انسانها نیست؛ بلکه حمله به تنها فضای امنی است که یک دختر در برخی جوامع بحرانزده میتواند در اختیار داشته باشد. اغلب در تحلیلهای نظامی یا سیاسی، مدرسه بهعنوان یک ساختار فیزیکی دیده میشود؛ اما از نگاه زنانه مدرسه جایی است که دختران، حق دختربودن را بیترس از قضاوت، آزار یا سرکوب تجربه میکنند. بمباران مدرسه، معادل قتل رؤیاهای جمعی است. برای دختران در بسیاری از فرهنگها، مدرسه تنها پنجره بهسوی آینده است. بستن این پنجره با بمب، یعنی نابودی امید به زیستن!
در گزارشهای خبری معمولاً بر تعداد کشتهها و میزان تخریب تمرکز میشود؛ اما جزئیات تروماتیک نادیده گرفته میشود! عمیقترین لایههایی که نه در خبرها میگنجند، نه در گزارشهای رسمی!
بعد از بمباران مدرسه، تمرکز رسانهها بر روی پدرانی است که با نعشها روبهرو میشوند و مادرانِ قربانیان، دچار مرگ تدریجی. آنها هر روز صبح برای دخترشان صبحانه درست میکردند، موهایش را شانه میزدند، نگران نمراتش بودند و حالا باید با انبوهی از دفترهای مشق ناتمام و عروسکهای رهاشده زندگی کنند.
این زندگی با مرگ تا سالها ادامه دارد. جامعه از مادر میخواهد قوی باشد و صبر پیشه کند؛ اما کسی به او نمیگوید غم ازدستدادن دختر را با هیچ غم دیگری نمیتوان مقایسه کرد. مادران شهدای دختر، اغلب به اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) مبتلا میشوند که در قالب سکوت، بیاشتهایی، یا گریههای ناگهانی خود را نشان میدهد، علائمی که در برخی فرهنگها ضعف تعبیر میشود.
ترومای مادامالعمر دختران بازمانده
صدای بمب فقط در لحظۀ انفجار شنیده نمیشود! برای دخترانی که زنده میمانند، هر صدای بلندی تبدیل به بمب میشود. صدای ترکیدن بادکنک، صدای بستهشدنِ در، صدای رعدوبرق! همۀ اینها باعث میشود دخترک زیر میز قایم شود و تا ساعتها بلرزد! سرودی که هر روز صبح در مدرسه میخواندند، حالا محرک PTSD است. شنیدن آن سرود یعنی برگشتن به روز بمباران! و صدای لغزیدن گچ بر روی تختهسیاه، یادآور صدای ریزش آوار است!
دخترانی که از بمباران جان سالم به در بردهاند با پرسشی بیپاسخ روبهرو میشوند: چرا من زنده ماندم و دوستم نه؟! یک دختر دهساله که شاهد لهشدن پای صمیمیترین دوستش زیر آوار بوده، تا آخر عمر حتی در لحظات شادی، آن صحنه را مرور میکند.
این دختران مجبور میشوند زودتر از موعد بزرگ شوند. آنها دیگر نمیتوانند از رنگ صورتی، موسیقی یا رؤیای آینده لذت ببرند. جنگ، بیرحمانه کودکی را از آنها میگیرد! در برخی جوامع، به دختر بازمانده برچسب بدشگون میزنند؛ چون یادآور فاجعه است. خانوادهها از خواستگاری برای او منصرف میشوند؛ انگار او هم بخشی از آن بمب بوده است!
بازتولید خشونت در نسل بعد
یکی از عمیقترین پیامدهای نادیدهگرفتهشده، تأثیر این فاجعه بر مادران آینده است! این دختران اگر زنده بمانند و بعدها مادر شوند، اضطراب و ترس خود را ناخواسته به دخترانشان منتقل میکنند. آنها هر روز صبح با این ترس فرزندشان را به مدرسه میفرستند که مبادا امروز روز بمباران باشد! این یعنی یک ترومای نسلی که تا نسلها در خانوادهها باقی میماند.
مراسم تدفین زنانه که برگزار نمیشود
در بعضی جوامع، رسم است دختر مجرد را با موهای بافته شده دفن کنند. در آوار، کسی فرصت این کار را ندارد. آنها را با موهای پریشان و خاکآلوده دفن میکنند! دختر مجرد با گلهای یاس و عروسک کوچکش دفن میشود؛ اما در بمباران، عروسک زیر آوار له شده و گُلی در کار نیست!
در برخی فرهنگها زنان در سوگ دختران، نوحههای خاصی دارند که به رخصتگرفتن از عروس مُرده معروف است. آیا در یک فاجعۀ جمعی، کسی دلش را دارد برای هر دختر جداگانه این نوحه را بخواند؟!
پدرانی که دیگر به عروسی نمیروند
پدرها در خفا برای روز عروسی دخترشان پسانداز میکنند، هدیه میخرند و رؤیای قدمزدن با دخترکشان در راهروی عروسی را دارند. بمباران یعنی این رؤیاها زیر آوار میماند. پدرها بعد از این فاجعه، دیگر به عروسی نمیروند؛ چون هر عروسی یادآور دختری است که پدر هرگز دستش را در دست داماد نگذاشت!
پدرها در برخی فرهنگها اجازۀ گریه ندارند. آنها غمشان را با خشم بروز میدهند؛ اما در خلوت شب، پیراهن دخترشان را بو میکنند و بیصدا اشک میریزند. این تصویر هیچوقت در هیچ رسانهای نمایش داده نمیشود!
معلمها، قربانیان فراموششده
معلمها تا آخرین لحظه تلاش میکنند دخترها را نجات دهند. مرگ آنها یعنی نابودی یک مادر برای صدها دختر. جامعه فقط به دانشآموزان فکر میکند؛ اما معلمها هم مادر بچههای خودشان هستند. در کیف یک معلم، دفترچۀ نمرات نیمسال دوم است. جایی که با خط ریز نوشته: فاطمه۲۰ کوشا و بااستعداد! این دفترچه حالا زیر آوار مانده است!
مرگ نامعلوم
خانوادههایی که دخترشان را پیدا نکردهاند نیز داستان غمانگیزتری دارند! آنها تا سالها در هالهای از ابهام زندگی میکنند: شاید زنده است، شاید هم هنوز زیر آوار است….! این مرگ نامعلوم از مرگ آشکار بدتر است!
در انفجارهای شدید، تشخیص هویت اجساد بسیار سخت است! تنها راه شناسایی دخترها گاهی یک دستبند نقره یا گوشوارۀ کوچک است، چیزی که پدر برای تولد نهسالگیاش خریده بود! محتویات کیف (دفتر نقاشی، مداد رنگی، آینۀ کوچک) هویت دخترانه را فاش میکند. یک کیف پیدا میشود با یک برگه که روی آن نوشته: دوست دارم وقتی بزرگ شدم دکتر شوم!
کلام آخر
دختران، در لحظۀ مرگ هم دخترند. موهایشان، لباسهایشان، رؤیاهایشان و رابطهشان با مادر! مادر! مادر! مادر! همۀ اینها با بمب، هدف گرفته میشود!
بمباران مدرسه تنها یک جنایت جنگی نیست؛ بلکه مصادرۀ دختربودن در گستردهترین مقیاس است. بمب، فقط آجر و سنگ را ویران نمیکند، آرزوی مادرشدن را ویران میکند، دفتر نقاشی نیمهکاره را ویران میکند، موهای بافته را پریشان میکند و رازها و رؤیاهای دخترانه را با خود به گور میبرد!
مدرسۀ شجرۀ طیبه، تنها یک مدرسه نبود! آنجا مهد رؤیاهای دخترانه بود و ما تا سالها صدای گریۀ مادرانی را میشنویم که هنوز برای دخترشان صبحانه روی میز میگذارند!