آیا جنگ اخیر فقط معادلات امنیتی خاورمیانه را تغییر داده، یا باید منتظر جابهجایی آرامتری در یکی از ستونهای نظم اقتصادی جهان باشیم؟
برای نزدیک به نیم قرن، خلیج فارس فقط یکی از مهمترین مراکز تولید نفت جهان نبود بلکه این منطقه در عمل بخشی از سازوکار بزرگتری بود که انرژی، امنیت و پول را به یکدیگر متصل میکرد. نفت از خلیج فارس راهی بازارهای جهانی میشد، بخش عمده آن با دلار قیمتگذاری و تسویه میشد، درآمدهای نفتی دوباره به بانکها و بازارهای مالی غرب بازمیگشت و آمریکا نیز در ظاهر مهمترین تأمینکننده امنیت منطقه باقی میماند.
این رابطه آنقدر طولانی شده بود که تقریباً طبیعی به نظر میرسید؛ گویی نفت خلیج فارس، دلار آمریکا و چتر امنیتی واشنگتن سه جزء ثابت یک معادله بودند. اما جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه کشورمان نشان داد فرضیات کشورهای منطقه بر اساس تصویرسازی های امریکا آنطور که میپنداشتند نبوده و نیست.
تنگه هرمز برای هفتهها به مهمترین نقطه ژئوپلیتیکی اقتصاد جهان تبدیل شد. عبور کشتیها کاهش یافت، صادرات انرژی کشورهای منطقه تحت فشار قرار گرفت، هزینه بیمه و حملونقل افزایش پیدا کرد و بازارهای نفت و گاز بار دیگر فهمیدند که جغرافیا هنوز، حتی در اقتصادی که روزبهروز دیجیتالیتر میشود، میتواند قیمت پول و انرژی را تغییر دهد.
در ظاهر، اینها پیامدهای یک جنگ منطقهای هست. اما اگر کمی از میدان نظامی فاصله بگیریم، تصویر بزرگتری دیده میشود. آنچه این روزها در خلیج فارس جریان دارد شاید فقط مربوط به امنیت کشتیرانی یا قیمت نفت نباشد. جنگ، گسلی را آشکار کرده که سالها آرام و تدریجی در زیر نظم انرژی جهان شکل گرفته بود؛ فاصله گرفتن مرکز مصرف انرژی از غرب، کاهش وابستگی آمریکا به نفت خلیج فارس، افزایش وزن چین در تجارت انرژی و تلاش کشورها برای کاهش وابستگی مطلق به زیرساخت مالی دلاری.
همین موضوع سبب شد تا نگارنده با بررسی کنش ها و واکنش های اقتصادی در حوزه انرژی جهان نگاه خود را به زلزلهای در حال وقوع که در معماری پترو دلار درحال رخ دادن است معطوف نماید.
پترو دلار البته همیشه مفهومی سادهتر از واقعیت های مرسوم پیچیده اقتصاد جهانی را نشان داده است. روایت رایج این است که پس از کنار گذاشته شدن استاندارد طلا در اوایل دهه ۱۹۷۰، آمریکا با عربستان به توافق رسید که نفت فقط با دلار فروخته شود و در مقابل، واشنگتن امنیت عربستان را تضمین کند. از آنجا هم نظام پترو دلار متولد شد اما ماجرا به این سادگی نیست.
هیچ قرارداد جادویی پنجاهسالهای وجود نداشت که تمام نفت جهان را برای همیشه به دلار گره زده باشد. قدرت دلار بسیار پیش از این توافقات شکل گرفته بود و بسیار فراتر از نفت بود. اندازه اقتصاد آمریکا، بازار عمیق اوراق خزانه، والاستریت، سیستم بانکی، بازار بدهی، نقش دلار در تجارت جهانی و بعدها زیرساختهای پرداخت و تأمین مالی بینالمللی، همگی در ساختن موقعیت دلار نقش داشتند. اما در عین حال نمیتوان اهمیت رابطه نفت و دلار را هم نادیده گرفت.
کشورهای تولیدکننده نفت حجم عظیمی دلار دریافت میکردند. این دلارها دوباره وارد بازارهای مالی آمریکا میشدند؛ از خرید اوراق خزانه گرفته تا سهام، املاک، صنایع دفاعی و سرمایهگذاریهای بلندمدت. این همان سازوکاری است که اقتصاددانان از آن با عنوان «بازیافت پترو دلار» یاد کردهاند. این چرخه برای دههها کار کرد، زیرا منافع طرفهای مختلف را به هم گره میزد. آمریکا امنیت فراهم میکرد، کشورهای خلیج فارس انرژی تولید میکردند و درآمد حاصل از آن نیز تا حد زیادی در همان نظام مالیای سرمایهگذاری میشد که قدرت آمریکا را تقویت میکرد.
برای کشورهای عربی خلیج فارس، رابطه با آمریکا تنها یک رابطه اقتصادی نبوده است. دههها حضور نظامی آمریکا، فروش تسلیحات، پایگاههای نظامی، سامانههای پدافندی و ناوگان پنجم قرار بود هزینه تهدید امنیتی برای این کشورها را پایین بیاورد. اما جنگ اخیر یک سؤال قدیمی را دوباره زنده کرده است: اگر زیرساخت انرژی منطقه، کشتیرانی و جریان صادرات در یک درگیری گسترده همچنان تا این اندازه آسیبپذیر باشد، کشورهای خلیج فارس تا چه اندازه میتوانند امنیت آینده خود را صرفاً بر یک قدرت خارجی بنا کنند؟
عربستان، امارات، قطر و دیگر کشورهای منطقه بعید است بهسادگی از آمریکا فاصله بگیرند. روابط مالی، نظامی و سرمایهگذاری آنها بسیار عمیقتر از آن است که با یک جنگ از بین برود اما احتمالاً همان اتفاقی که در اقتصاد این کشورها افتاده، در سیاست خارجی آنها نیز جدیتر خواهد شد و آن تنوعبخشی است.
همکاری با آمریکا ادامه خواهد داشت، اما روابط با چین نیز گسترش مییابد. سرمایهگذاری در غرب حفظ خواهد شد، اما آسیا سهم بیشتری میگیرد. دلار کنار گذاشته نمیشود، اما استفاده از ارزهای دیگر افزایش پیدا میکند.
سالهاست در گزارشهای انرژی نوشته میشود که بخش قابل توجهی از نفت جهان از هرمز عبور میکند. این عدد آنقدر تکرار میشد که تبدیل به یک کلیشه آماری شده بود؛ چیزی که همه میدانستند، اما کمتر کسی پیامد واقعی آن را تجربه کرده بود. جنگ اخیر این عدد را از گزارشهای کارشناسی بیرون آورد و وارد زندگی واقعی اقتصاد جهان کرد.
کاهش تردد کشتیها، افت صادرات نفت و میعانات خلیج فارس، نگرانی نسبت به عرضه LNG، افزایش حق بیمه کشتیها و نوسان قیمت انرژی نشان داد هرمز هنوز همان گلوگاهی است که میتواند ظرف چند روز از یک مسئله منطقهای به یک مسئله جهانی تبدیل شود و کشوری که میتواند در زمانی کوتاه محاسبات بازار جهانی انرژی را تغییر دهد، دیگر آن قدرت قدیمی نیست، بلکه بازیگری جدید به نام جمهوری اسلامی ایران است که با تکیه بر جغرافیای منحصر به فرد خود از برگی استفاده کرده تا بتواند سهمی در تغییر باور عدم اتکای مطلق جهان به یک قدرت سنتی را ایفا کند.
آمریکا یکی از مهمترین گلوگاههای مالی جهان را در اختیار دارد. کنترل دسترسی به دلار، شبکه بانکی و نظام ظالمانه تحریم که سالها به واشنگتن این امکان را داده تا اهداف سیاست خارجی خود را از مسیر نظام مالی بینالمللی نیز دنبال کند. اما ایران در سوی دیگر، در کنار یکی از مهمترین گلوگاههای فیزیکی اقتصاد جهان قرار گرفته است این دو ابزار هموزن نیستند، اما منطق مشابهی دارند یکی میتواند جریان پول را مختل کند، دیگری میتواند هزینه جریان انرژی را تغییر دهد.
حال که جهانیان اثر تغییر جریان انرژی و بازیگری ایران در اقتصاد جهانی انرژی را در سفره های خود درک کرده اند آیا این ابزار در طولانی مدت نیز برای ایران یک قدرت اقتصادی به همراه خواهد داشت یا فقط بیانگر نقطه عطفی در بازنگری جریان انرژی جهان خواهد شد؟
اگر ایران صرفاً به عنوان کشوری دیده شود که قادر به بستن یک آبراه است، سایر کشورها تمام توان خود را برای کاهش اهمیت آن آبراه به کار خواهند گرفت. خطوط لوله جایگزین، توسعه بنادر دریای سرخ، ظرفیتهای جدید ذخیرهسازی، مسیرهای زمینی و سرمایهگذاری در منابع انرژی دیگر، همه میتوانند در بلندمدت ارزش ژئوپلیتیکی هرمز را کاهش دهند.
مسئله بنابراین فقط داشتن توانایی اختلال نیست؛ مسئله مهمتر تبدیل قدرت اختلال به قدرت تنظیم است.
اگر ایران بتواند پس از جنگ از موقعیت خود برای شکل دادن به یک رژیم پایدار امنیت دریایی استفاده کند؛ نظمی که در آن امنیت عبور، منافع کشورهای ساحلی و نقش ایران به رسمیت شناخته شود، آنگاه هرمز میتواند از یک ابزار تهدید به یک دارایی ژئوپلیتیکی پایدار تبدیل شود.
این تفاوت بسیار مهم است، کشوری که مسیر تجارت جهانی را میبندد، ممکن است برای مدتی قدرت خود را نشان دهد اما کشوری که برای همان مسیر قاعده، امنیت و قابلیت پیشبینی ایجاد کند، میتواند سالها از آن قدرت استفاده کند.
در کنار همه این تحولات، بازیگر دیگری نیز آرام و بدون هیاهوی نظامی در حال پیشروی است: چین
بحث «پترو – یوان» سالهاست مطرح میشود، اما هنوز فاصله زیادی میان آنچه درباره این مفهوم گفته میشود و آنچه واقعاً در اقتصاد جهانی رخ داده وجود دارد. دلار همچنان ارز مسلط تجارت نفت است و یوان سهم محدودی از بازار دارد. چین نیز هنوز با موانع جدی روبهروست. محدودیت جریان سرمایه، کنترلهای ارزی، عمق کمتر بازارهای مالی و نبود بازاری هماندازه بازار اوراق خزانه آمریکا، مانع آن است که یوان بهسرعت جای دلار را بگیرد. اما مسئلهای ساده نیز وجود دارد که اگر عربستان نفت خود را به چین بفروشد و یوان دریافت کند، بعد با آن یوان چه کند؟
برای دلار، دهها پاسخ وجود دارد. خرید اوراق خزانه آمریکا، سرمایهگذاری در بازار سرمایه، خرید شرکتها، املاک، صندوقهای مالی و هزاران ابزار دیگر اما برای یوان هنوز چنین گسترهای وجود ندارد. همین واقعیت است که باعث شده بسیاری از پیشبینیهای مربوط به «پایان دلار» در دو دهه گذشته تحقق پیدا نکند.
اما اشتباه دیگری نیز وجود دارد: چون یوان امروز نمیتواند دلار را جایگزین کند، نتیجه بگیریم هیچ اتفاقی در حال رخ دادن نیست. چین الزاماً به دنبال آن نیست که فردا صبح دلار را از نظام مالی جهان حذف کند. پروژه بزرگتر پکن، ساختن راه دوم است. سیستم پرداخت CIPS، قراردادهای تجاری مبتنی بر یوان، توافقهای سوآپ ارزی، یوان دیجیتال و توسعه تسویه دوجانبه، همه بخشهایی از همین راه دوماند.
این تفاوت مهمی است که در یک نظام مالی شبکهای، وجود راه دوم به خودی خود ارزش دارد. کشوری که تا دیروز برای تجارت بینالمللی تقریباً ناچار بود از شبکهای تحت نفوذ آمریکا عبور کند، اگر فردا بتواند حتی بیست یا سی درصد تجارت خود را خارج از آن شبکه انجام دهد، قدرت مانور بیشتری پیدا کرده است.
دلار هنوز ارز شماره یک است، اما قدرت دلار فقط از شماره یک بودن نمیآید؛ بخشی از آن ناشی از نبود گزینه قابل استفاده است. هرچه گزینهها بیشتر شوند، همان دلار قدرتمند هم بخشی از قدرت سیاسی خود را از دست میدهد از همین منظر شاید اشتباه باشد که آینده را صرفاً رقابت «دلار و یوان» ببینیم.
یک بازیگر بسیار قدیمیتر نیز دوباره به صحنه برگشته است: طلا
افزایش خرید طلا توسط بانکهای مرکزی در سالهای اخیر تصادفی نیست. بخشی از آن به تورم، بخشی به نااطمینانی اقتصادی و بخش دیگری به نگرانیهای ژئوپلیتیکی مربوط میشود.
پس از مسدود شدن بخشی از ذخایر ارزی روسیه، بسیاری از کشورها با واقعیتی روبهرو شدند که پیش از آن بیشتر یک بحث نظری بود که ذخایر ارزی فقط دارایی اقتصادی نیستند؛ ممکن است در یک بحران سیاسی به ابزار فشار تبدیل شوند. طلا در این میان یک مزیت ساده دارد. بدهی هیچ کشور دیگری نیست.
شاید به همین دلیل، اگر روند کاهش وابستگی به دلار ادامه پیدا کند، بزرگترین برنده آن الزاماً یوان نباشد. بخشی از سرمایه ممکن است به جای حرکت از واشنگتن به پکن، از ارزهای دولتی به داراییهایی مانند طلا منتقل شود. بنابراین دلارزدایی الزاماً به معنای یوانیشدن اقتصاد جهان نیست بلکه بخشی از دلارزدایی ممکن است اصلاً به ارز دیگری ختم نشده و به افزایش سهم طلا و داراییهایی منجر شود که خارج از ترازنامه دولتها قرار دارند.
توجه به این اصل که قدرتهای پولی لزوماً سقوط نخواهند کرد و گاهی آهسته سهم خود را واگذار میکنند، میتواند واقع بینانه تر باشد یعنی لحظهای تاریخی وجود نداشته باشد که در آن جهان اعلام کند دلار تمام شد، بلکه مجموعهای از تصمیمهای کوچک مثل چند قرارداد قرارداد نفتی سنگین با یوان، یک توافق دوجانبه با ارزهای محلی، افزایش ذخایر طلا، ایجاد سیستم پرداخت تازه، کاهش ذخایر دلاری یک بانک مرکزی و سرمایهگذاری صندوقهای ثروت ملی در بازارهای آسیایی انحراف های اصلی اقتصادی به سمت تضعیف قدرت دلار را پایه ریزی کند.
از این منظر،جنگ تحمیلی اخیر علیه کشورمان این پیام اقتصادی را نیز برجسته کرد که وابستگی مطلق تجارت انرژی به یک مسیر مالی واحد، دیگر تنها گزینه قابل تصور نیست و تعبیر زلزله ای در معماری پترو دلار و پایان انحصار آن ملموس تر و حتی عملی تر بر اذهان جهانیان نقش بسته است.
اقتصادی که برای فروش نفت، دریافت پول، انتقال سرمایه یا واردات کالا فقط یک مسیر داشته باشد، آسیبپذیر است. اقتصادی که بتواند میان چند ارز، چند شبکه پرداخت و چند شریک تجاری حرکت کند، قدرت مانور بیشتری خواهد داشت. همین منطق درباره جهان نیز صدق میکند احتمالاً نظم پولی آینده نه پترو دلار کلاسیک خواهد بود و نه پترویوان بلکه ساختار محتملتر چیزی میان این دو است: دلار همچنان ارز اصلی، یوان پررنگتر در تجارت آسیایی، یورو در جایگاه فعلی خود، طلا با سهم بیشتر در ذخایر و شبکههای جدید پرداخت که امکان معامله خارج از مسیرهای سنتی را فراهم میکنند.
اگر چنین نظمی در حال شکل گرفتن باشد، جنگ اخیر را شاید سالها بعد نه فقط به خاطر موشکها، تنگه هرمز یا قیمت نفت به یاد بیاورند بلکه ممکن است اهمیت بزرگتر آن در جایی باشد که امروز کمتر دیده میشود. این جنگ ضعف یکی از فرضهای قدیمی اقتصاد سیاسی جهان را آشکار کرده است؛ اینکه نفت خلیج فارس، امنیت آمریکایی و نظام مالی دلاری برای همیشه اجزای جدانشدنی یک ساختار خواهند ماند.
زلزلهای رخ داده است اما نه آنقدر بزرگ که ساختمان نظم دلاری را فرو بریزد ولی به اندازهای جدی که ترکهای قدیمی آن را آشکار کرده است.