عباس از نوجوانی در هوای پرواز بود، او رفتنی آسمانی را جستجو میکرد و از دوستان و خویشانش میخواست تا برای رسیدنش به این آرزو دعا کنند.
به گزارش هیچ یک ، شبانگاه ۲۴ تیر ماه بود، سربازان جوان میهن در پادگان بمپور ایرانشهر، برخی در خواب بودند و برخی حفاظت از پادگان را به عهده داشتند.
موشک دشمن آمریکایی آرامش آسایشگاه سربازان تیپ ۳۸۸ ارتش را برآشفت و سربازان وطن مظلومانه در خون پاک خویش غلتیدند؛ هفت نفر از آنها به شهادت رسیدند و ۱۳ نفر نیز مجروح شدند و صبح فردا موج همدردی و سوگواری یک ایران از این جنایت به آسمان رسید.
یکی از این لالههای شهید، عباس ۱۹ ساله، تنها پسر و دردانه خانواده حسام الدینی بود؛ جوان رعنایی که از کودکی خادم تبار حسین (ع) و در آرزوی پروازی از جنس شهادت بود و این را پدرش به ما گفت.
محسن حسام الدینی گفت: عباس از نوجوانی خادم الشهدا بود و موکبهای عزاداری برگزار میکرد.
او ادامه داد: هرگاه شهید به شهر میآوردند، حتما برای مراسم وداع و تشییع میرفت، داوطلبانه فیلمبرداری میکرد و کلیپ میساخت و با خواهش از من میخواست، دعا کنم تا راه او نیز همینگونه باشد.
زائر هر ساله کربلا
پدر این سرباز شهید بمپور گفت: او عاشق اهل بیت و امام حسین (ع)، هر سال به پیاده روی اربعین میرفت و سفر محبوب او زیارت عتبات و حرم مقدس امام رضا (ع) بود؛ او از دهسالگی تنهایی به زیارت رفته است.
وصیت دوستانه عباس
از پدر شهید عباس حسام الدینی خواستم تا از برنامههای که او برای پایان خدمت مقدس سربازی داشت یا برای او داشتید بگوید.
او با بغضی در گلو گفت: با ما که صحبت نمیکرد، هیچگاه هم وصیتی نزد ما نگذاشت، احتمالا چون نمیخواسته ما را ناراحت کند، اما حرفهایش را با دوستانش زده بود که بعد به ما گفتند.
حسام الدینی ادامه داد: دوستانش گفتند که عباس به ما گفته من میروم و از بمپور برنمیگردم، بلکه شهادت آخر راه من است، گفته بود من میروم کربلا، شما هم پشت سر من بیایید.
یکدانه پسرم فدای راه علی اکبر حسین (ع) شد
خانواده حسام الدینی ۲ دختر و یک پسر داشت؛ عباس، پسر محبوب و دوست داشتنی همه اعضای خانواده بود که حالا رفتنش همه را پریشان کرده است.
پدر شهید گفت: یک دانه پسرم فدای راه علی اکبر حسین (ع) شد؛ همان راهی که همیشه در جستجویش بود و دوست داشت طی کند.
روزهای سخت پس از عباس
دل سخن گفتن با مادر شهیدی که تک پسر جوانش را از دست داده نداشت، فقط حال و روز او و ۲ دخترش را از پدر پرسیدم.
او گفت: چه بگویم، تعریفی ندارد؛ شهادت آرزوی عباس بود و به آرزویش هم رسید اما با رفتنش همه ما را داغان کرده است؛ هیچ یک حال و روز خوبی نداریم، میدانیم که حالا عباس خوشحال است اما سخت میتوانیم با روزهای پس از او کنار بیاییم.
در باور مردم مسلمان ایران، شهادت، نیازمند زندگی شهیدانه است، چنان که عباس زیست؛ همیشه در محفلهای عزای حسین (ع) حاضر بود، موکب گردانی میکرد، مودب، سختکوش و فروتن بود، آرزوی شهادت داشت و به گفته پدرش، سلوک، طرزفکر و منش او همچون یک مرد شجاع و پخته و متفاوت از بسیاری نوجوان و جوانانی بود که امروز میبینیم.
غیر از عباس، رضا شفیعی نیز از دیگر شهدایی بود که از آسایشگاه سربازان بمپور به آسمان پرکشید؛ او هم تک پسر یک خانواده نورآبادی بود.


