فیلم سینمایی «آنتیک» که در ژانر کمدی بعد از شرایط جنگ توانست گیشه را کمی تکان دهد، به هر دری میزند با تقلای فراوان نشان دهد سوژه مهمی را با تمرکز بر «سوءاستفاده از باورهای دینی – مذهبی» مبنای داستان قرار داده و پیام مهمی برای گفتن دارد. اما اینکه چقدر در این مسیر کامیاب است موضوع دیگری به نظر میرسد که معلوم نیست مخاطبانی که آن را می بینند چقدر با تولیدکنندگان فیلم همنظر هستند.
شاید اگر بخواهیم خوشبینانه به فیلم نگاه کنیم، همان موضوع مهم سوءاستفاده از باورهای مذهبی مردم، تنها یا معدود نقطه قوت فیلم باشد که به نظر می رسد خواسته یا ناخواسته قصد دارد در شرایط پساجنگ، راه را برای تولید سایر فیلم های مشابه و بیان عریانتر تابوها نسبت به گذشته نیز باز کند.
سال ها به واسطه نوع ممیزی های سختگیرانه یا غیرمنطبق با اصول کارشناسی، تولید و نشر محتوا به ویژه در عرصه های هنری مثل سینما یا حتی محتوای خبری رسانه ای دستخوش شرایطی شد که نتیجه چیزی جز افت کردن استانداردها نبود.
به طور مثال در سریال پربیننده و خوشساختی مثل «شهرزاد» که همان زمان پخش حتی قلم منتقدان و رسانه های خارجی را نیز به تحرک واداشت، عده ای بارها و بارها زیاد نشان دادن سیگار کشیدن یا مصرف مشروبات را دستمایه کرده بودند و حتی مدعی پخش نشدن سریال بودند.
یا در برخی فیلم های سینمایی با نشان دادن یک خطا از یک مامور پلیس، کلیت فیلم ماه ها یا سال ها تحت تاثیر قرار داشت، حتی باوجود آنکه در همان سیستم، چند یا یک قهرمان در داستان در کنار یک نفر پلیس خطاکار قرار داشت، اما نوع ممیزی ها که نسبت مهمی با سیاستگذاری محتوایی دارد ، سال ها مساله ساز و محل نقد بوده که در نهایت، سبب شده بود تولیدکنندگان دردسرهای زیادی را تحمل کنند.
و در شرایطی که جامعه دستخوش تغییرات اجتماعی متفاوتی شده، به طور یقین فضای رسانه و هنر کشور نیز متاثر خواهد شد و از این پس یحتمل، بیشتر از گذشته نمود تغییرات را خواهیم دید.
نکته قابل تامل مرتبط با ممیزی اینکه داشتن تصویری درست و واقعی از تاثیر محتوا بر مخاطب، بسیار مهم است؛ اگر بر تبلیغ و تاثیر آشکار تمرکز کنیم، احتمالا نتیجه می شود همانکه این سال ها تجربه کردیم، چه اینکه با تمرکز بر القای غیرآشکار پیام و توجه به نتیجه کلی تاثیرات محتوا بر مخاطب شاید شرایط متفاوت شود.
اینجا در این فیلم نوع ورود به برخی تابوها کمی متفاوت شده؛ در واقع در فیلم آنتیک نویسنده مثل خیلی کارهای مشابه شاید بر این باور است که در شرایط کنونی جامعه، استفاده از زبان طنز برای پرداختن به برخی موضوعات که به تابو تبدیل شده اند به ویژه در حوزه های ایدئولوژیک و مذهبی یا حتی مسائل مترتب بر وقوع انقلاب اسلامی یا مسائل مرتبط با انقلاب اسلامی از جمله مقابله با گروهک های تروریستی، کارسازتر است؛ اما وقتی فیلم را در قامت یک مجموعه و تا انتها می بینیم باید بگوییم یا تعریفمان از طنز را باید دستکاری کنیم یا به این پرسش هم پاسخ دهیم که حتی استفاده از قالب طنز برای چنین موضوعاتی، در ظرفی(داستان) که اساسا شکسته است یا ترک های بسیار دارد، آیا قابلیت اثربخشی برای همه طیف های مخاطب دارد یا خیر؟
مشکل اصلی این است که داستان سروته ندارد و فاقد انسجام و پیوستگی موضوعی است؛ از یکجا شروع می شود، در انتها معلوم نیست چرا و چطوری وارد یک فضای متفاوتی می شود و در انتها هم در روستایی به احتمال خیالی، درگیر روستاییانی خیالی می شویم تا بتوانیم داستان مربوط به سوءاستفاده از باورهای مذهبی روستاییان را در ظرفی غیرقابل پذیرش القا کنیم.
باید گفت اساسا قصه ندارد و اتفاق به گونه ای طراحی شده که در همان ژانر کمدی هم از باورپذیری حداقلی برخوردار نیست.
فیلم زور خودش را می زند که حرف مهمی بزند، موضوعی که سال ها به درد کهنه جامعه تبدیل شده و هنوز هم التیام نیافته، که از این نظر، نقطه قوت به شمار می رود دست گذاشتن روی چنین انگاره های موضوعی مهمی؛ اما در چطور بیان کردن و سوار کردن موضوع بر داستانی که جذاب و باورپذیر باشد، کار می لنگد. استفاده از تکه کلام های نامناسب به جای طنز با موضوع ختنه یا دیگر مصادیق، بهرهگیری از موسیقی و برخی عادت شکنی ها در ابتدای فیلم برای افزودن به جذابیت فیلم، شوخی نامناسب – که البته نامش را اینجا نمی توان شوخی گذاشت- با انقلابیون و نیروهای امنیتی که قصد مبارزه با تروریست ها را دارند و در این قصه حتی از قدرت تشخیص چهره سرکرده یک گروهک تروریستی برخوردار نیستند و در انتها نیز معلوم نمی شود چگونه توانسته اند فراریان را کیلومترها دورتر در یک روستا بیابند، شرایط فیلم را متفاوت کرده است. درواقع همه این شرایط در کنار مسائلی از این دست، بدون آنکه در یک مجموعه متجانس و هماهنگ در داستان جا بگیرند، سناریو را چندپاره کرده و نقطه های ابهام مهمی را بدون پاسخ می گذارد؛ به طور مثال کسی اساسا نمی فهمد که علت اصرار بر پیوند دادن خلافکاران با «رای آری به جمهوری اسلامی» چیست و اساسا دختر روستایی با آن شخصیتی که از وی ترسیم می شود، چطور در نهایت به شخصیت مقابل با آن ویژگی ها دل می بندد.
صرفنظر از مشکلات محتوایی، بازی بازیگران هموزن نام و سابقه بازیگران نیست؛ اتفاقا بازیگران صاحبنام و کارکشته در فیلم به کار گرفته شدهاند اما بازی ها بسیار تصنعی و ضعیف است که علل مختلف ازجمله ضعف کارگردانی و البته داستان- دیالوگ ها می تواند داشته باشد؛ هرچند نام بازیگران، خود در کشاندن مخاطب به گیشه بیتاثیر نبوده است.
اما نکته مهم یا شاهکلید موضوعی که به این بهانه باید به آن اشاره کرد و اساسا نگارنده با همین نیت نسبت به نقد فیلم از زاویه محتوایی اراده کرد، نحوه سیاستگذاری محتوا در خلق داستان و بیان مسائل است؛ تسلط به دانش، تخصص و مهارت های تاثیر پیام بر مخاطب.
اینکه کلیت پیام ما با چه شمایلی، چه تاثیر و تاثیراتی روی کدامین دسته از مخاطبان و البته جامعه می گذارد؛ اینکه آیا این فیلم در بیان همین موضوع که نباید از باورهای مذهبی سوءاستفاده کرد، موفق بوده و می توان ادعا کرد هرچند اندک تاثیر داشته یا خیر، اساسا این چشم انداز که نداشته و ندارد، حتی برخی عادی سازی ها راهم دامن زده یا مشکلاتی را نیز بر وضع موجود بار کرده است.
اینکه مثلا بدانیم کجا با یک موضوع شوخی می کنیم بدون آنکه آن را عادی انگاری یا در ذهن مخاطب از نظر ماهیتی نابود کنیم و از قداست یاموضوعیت بیاندازیم.
اگر بخواهم با زاویه دیدی متفاوت این مفهوم را بیان کنم و بنا بر مثال دیگر، می گویند شما در سناریو می توانید سیاهترین مسائل یا آسیب ها مثلا خیانت را نمایش دهید و دستمایه تولیدات هنری شما باشد، اما رسالت هنرمند می گوید باید به گونه ای نمایش دهید که اولا مخاطب احساس دلزدگی، ناراحتی و حال به هم خوردن از دیدن فیلم نکند و حتی مهمتر، آن پدیده برایش عادیانگاری نشود که در نتیجه، مثلا خودبه خود شاهد ترویج و اشاعه خیانت زوجین در جامعه باشیم.
به واقع، آیا می توانیم بگوییم ما به عنوان یک هنرمند، نخبه یا مخترعی که دنبال خلق و نمایش ماحصل خلاقیتمان در هر هنر و صنفی هستیم، اما دغدغه نوع اثر کارمان بر جامعه دیگر برایمان اهمیت ندارد،اینکه چه بر سر مردم و جامعه می آوریم به ما ربطی ندارد.
موضوع و پیام مدنظر یک بحث است، نحوه بسته بندی، زاویه دید و ورود به آن و نحوه نمایش نیز مقوله بسیار مهمی است که اگر به آن توجه نشود، می تواند هدف اصلی را به ضد خود تبدیل کند و اساسا هدف هنرمند و رسالت او را ساقط کند.
پس، نخست الزام هنرمند به کمک عینی و عملیاتی به حل مشکلات و نیز پایبندی به کمک به بشریت و انسان ها برای بهتر زیستن، ایجاد همگرایی بین مردم با خودشان و جامعه، کمک به بهبود مسیر جامعه و شهروندان، تقویت ساختارهایی که در هر جامعه هدایت امور را برعهده دارد و در نهایت، نمایش زیبایی های مرتبط با زندگی مردم و واقعیت های کشور را نباید فراموش کرد و در سیاهترین موضوعاتی که سوژه فیلم، رمان یا هر اثر هنری ما می شود نیز می توان دستکم یک نقطه و کورسوی امید و زیبایی را –هرچند اندک- و قائم به معدود افراد، – حداقل برای تنها یک قهرمانی که در انتهای داستان ظاهر می شود- به نمایش گذاشت و این اصلا به معنای تضاد و مخالفت با رسالت آگاهی بخشی و هشداردهندگی هنرمند نیست؛ اتفاقا همان کاری است که همه یا بیشتر هنرمندان دنیا هم – همانطور که در آثارشان مشهود است- انجام می دهند.
وقتی هنرمند ادعا می کند حتی نمایش وضع موجود برای آگاهی بخشی و کمک به حل مشکل است، به این پرسش هم همزمان باید بتواند پاسخ دهد که در نوع چیدمان و بسته بندی نیز آیا همین هدف محقق میشود و چقدر، حتی اگر قائل به ارائه راهکار یا حتی نشان دادن کورسویی از روی دیگر سکه هم نباشیم.
اما در ادامه باید بر این مفهوم مهم نیز توجه کرد که جذب مخاطب نباید بهانهای برای عدول از استانداردهای محتوایی در هر بخش هنری باشد؛ اجازه بدهیم خلاقیت هنرمندان در این سرزمین بیش از هر زمان ظهور و بروز پیدا کند و یکی از الزامات مهم این کار نیز البته نحوه دروازهبانی و ممیزی آثار هنری و رسانه ای است که آن را آنقدر نازل نکنیم که خروجی کار، شود وضوع موجود و تولید محصولاتی که قابل دفاع که نیستند، اقتصاد هنر را نیز نمی توانند تامین کنند.
