در آن شب خنک فروردین ماه که من و دیگران، صدای باد و ویراژ دادن موتورها را با صدای چرخیدن جنگندهها روی آسمان و به هم خوردن دیگها را با صدای انفجار اشتباه میگرفتیم در گعده این آدمها، جنگ بیشتر صدای همدلی و با هم بودن داشت تا صدای موشک، جنگندهها و انفجار.
میان پدر و مادرش ایستاده بود و سعی داشت با زبان اشاره به آنها توضیح دهد که میکروفن و دوربین برای چیست و قرار است دربارهٔ چه چیزی صحبت کنیم. مادرش را از وسط لقمه کردن ساندویچها آورده بود و پدرش را هم که مسئولیت ساماندهی جلوی موکب را داشت، به زحمت راضی به مصاحبه کردیم. ایستاده بود و مردم را راهنمایی میکرد که در یک صف قرار بگیرند. میگفت: «من باید اینجا بیاستم، اگر بیام کی صف رو مرتب کنه پس؟». راست میگفت. در تمام مصاحبههای قبلی من یک تنه ایستاده بود و مراقب بود کسی از جلوی دوربین رد شود. میدانستم کمشنواست اما آنقدر غرق صحبت با خادمین داخل موکب بودم که او را از یاد برده بودم. تا وقتی که دخترش دستش را کشید و جلوی دوربین آورد و من از مقاومت او که لحظهای مسئولیتش را رها نمیکرد، غرق شگفتی شدم.
وقتی دخترک یک رویش به پدرش و روی دیگرش به سمت مادرش بود، کنجکاو شدم تا بدانم خبر جنگ را چطور به آنها رسانده. میگفت پدرم کمشنواست اما مادرم اصلاً نمیشنود. روزی که جنگ شد من مدرسه بودم و تمام راه را دویدم تا به خانه برسم و نگذارم مادرم سر کار برود. ۱۴ یا شاید ۱۵ سال بیشتر نداشت اما مراقبت و مسئولیت از جملاتش جاری بود؛ درست مثل پدرش و همان چند ثانیه رها نکردن صف. اما جالب این بود که بچههایی مانند او در این موکب کم نبودند. موکبی که ناشنوایان یک پای اصلی کارش بودند. علیرضا هم همین بود. پسربچهای که پدر و مادر ناشنوا داشت و هر بار دستش را برای توضیح جملات ما برای پدر و مادرش بالا میبُرد، گرد آرد نان را از روی شانهٔ پدر و چادر مادرش پس میزد.
اغلب این آدمها، شغلهایی معمولی داشتند، از معلم تا نقاش ساختمان، خانهدار و یا رانندهٔ اسنپ. همان ابتدا خانم شاعر کمشنوایی را نشانم دادند برای مصاحبه. سرش به کار خودش بود اما پرچم ایران پشت دستش توجهم را جلب کرد. به نظر میرسید با گواش آن را کشیده باشد. با او که گپ میزدم از ابتدا بغض داشت. وقتی به قصهٔ پرچم روی دستش رسیدم، از رهبری و دست مشت شدهٔ او گفت و بغضش ترکید.
برایم جالب بود که این آدمها چقدر رهبری را دوست داشتند. پیرزن سن و سالداری که جمعشان را مدیریت میکرد، پرچم ایران را به شانههایش بسته بود و تا خواستم با ما صحبت کند، قبول نکرد. دخترش با اشاره به او فهماند: تو که میتوانی اما گفت جملاتم را فراموش میکنم. در نهایت وقتی شروع به صحبت کرد، از ترجمهٔ زبان اشارهٔ دخترش فهمیدم که علاقهٔ خاصی به رهبری نداشته اما حالا از همیشه بیشتر دوستش دارد. حتی دخترش گفت که بارها او را منع کردیم که خطرناک است و به اینجا نیاید اما هر بار لباس پوشیده، پرچمش را برداشته و با دوستانش به اینجا آمده است.
بعضیهایشان نوه داشتند اما آنقدر هنوز عاشق هم بودند که دوتایی به اینجا آمده بودند برای کمک. از هرکدامشان میپرسیدی چرا آمدی؟ میگفت آمدم تا کاری کنم. آنقدر که ما باید از میانهٔ کار جدایشان میکردیم تا حال و هوایشان را بدانیم. وقتی مانی پسربچهٔ نوجوان کمشنوا را بالاخره یک گوشه از خیابان انقلاب پیدا کردیم، از هوشش با آن سن کم واماندم. میگفت من با هیچ سمت و سویی نیستم نه آن طرفی نه این طرفی. من فقط خدا را دارم.
شاید اگر کسی همچون من برای تهیه گزارش به این موکب سر نزده بود، اصلاً متوجه نمیشد که همهٔ این آدمهایی که دیگهای بزرگ غذا را جابهجا میکنند و لقمه میپیچند، ناشنوا و یا کمشنوا هستند. صدای انفجار و پرواز جنگنده را همچون ما نمیشنوند و شاید اصلاً جنگ را آن طور که ما میبینیم و حس میکنیم، زندگی نکنند. اما در آن شب خنک فروردینماه که من و دیگران، صدای باد و ویراژ دادن موتورها را با صدای چرخیدن جنگندهها روی آسمان و به هم خوردن دیگها را با صدای انفجار اشتباه میگرفتیم در گعدهٔ این آدمها، جنگ بیشتر صدای همدلی و با هم بودن داشت تا صدای موشک، جنگندهها و انفجار.
«داستان سرو خمیده» روایت آنهایی است که در روزهای جنگ، نه جلوی میدان بلکه پشت جبههها ایستاده بودند؛ سروهایی که با پشت خمیده نیز همدل ماندند تا دوباره روزی مردم را به تماشای قامت رعنای «ایران» عزیزمان بنشانند.
عکاس: احمدرضا مومنی

