ارزیابی خسارات جنگ، همواره یکی از پیچیدهترین و در عین حال ضروریترین حوزههای مطالعاتی در اقتصاد سیاسی و سیاستگذاری عمومی بوده است. ایران تجربه جنگ ایران و عراق و بازسازی خرابی های به جا مانده از آن جنگ را نیز دارد.
ایران رقم خسارات وارد شده به خود در آن جنگ را حدود یک تریلیون دلار اعلام کرد. البته ارزیابی برخی محافل دانشگاهی و مجامع بین المللی ذیربط رقمی در حدود ۱۳۰ میلیارد دلار را ثبت کرد. حتی با پذیرش برآورد حداقلی که از ناحیه سازمان ملل متحد ارائه شد نیز ابعاد تخریب بهقدری گسترده است که پیامدهای آن برای دههها بر ساختار اقتصادی و اجتماعی کشور تحمیل کرد.
در این چارچوب، بررسی جنگ اخیر و مقایسه آن با تجربه جنگ هشتساله، پرسشهای مهمی را درباره ماهیت تخریب، گستره خسارات و الزامات بازسازی مطرح میسازد. خسارات جنگ اخیر به مراتب بیشتر از خسارات جنگ تحمیلی هشت ساله بوده است.۱. مقیاس و ماهیت تخریب: از جنگ کلاسیک تا جنگ زیرساختمحور
یکی از تفاوتهای اساسی میان جنگ هشتساله و جنگ اخیر، در نوع و گستره اهداف مورد حمله است. در حالی که در جنگ ایران و عراق تمرکز عمدتاً بر جبهههای نظامی و برخی مراکز حیاتی بود، در جنگ اخیر شاهد تمرکز گسترده بر زیرساختهای اقتصادی، علمی و اجتماعی هستیم. بر اساس ادعاهای مطرحشده، بیش از ۱۳ هزار هدف مورد حمله قرار گرفتهاند که این امر نشاندهنده تغییر در الگوی جنگ به سمت «جنگ زیرساختمحور» است.
نکته مهم آن است که ارزش این اهداف صرفاً اقتصادی نیست. بخش قابل توجهی از مراکز آسیبدیده شامل بیمارستانها، دانشگاهها، مؤسسات تحقیقاتی و مراکز میراث فرهنگی است. این تأسیسات، علاوه بر ارزش مادی، حامل سرمایه انسانی، علمی و تمدنی هستند. از این منظر، تخریب آنها را میتوان بهعنوان تضعیف ظرفیتهای بلندمدت توسعه نیز تلقی کرد.
۲. صنایع مادر و اثرات سرریزی تخریب
در تحلیل اقتصادی جنگ، توجه به «اثرات سرریزی» (Spillover Effects) اهمیت ویژهای دارد. صنایعی نظیر فولاد، آلومینیوم و پتروشیمی، بهعنوان صنایع مادر، نقش اساسی در پشتیبانی از سایر بخشهای تولیدی ایفا میکنند. آسیب به این صنایع، صرفاً به معنای کاهش تولید در یک بخش خاص نیست، بلکه موجب اختلال در زنجیرههای تأمین، افزایش هزینههای تولید در صنایع پاییندستی و وابستگی بیشتر به واردات میشود.
در چنین شرایطی، فرآیند بازسازی با چالش مضاعف مواجه خواهد شد: از یک سو نیاز به بازسازی مستقیم زیرساختها وجود دارد و از سوی دیگر، باید اختلالات گسترده در کل نظام تولیدی کشور نیز جبران شود. این امر بهطور طبیعی هزینهها را افزایش داده و افق زمانی بازسازی را طولانیتر میکند.
۳. پیامدهای بازار کار و نابرابریهای اجتماعی
یکی از مهمترین پیامدهای جنگ، تأثیر آن بر بازار کار است. تخریب صنایع، منجر به بیکاری گسترده کارگران—بهویژه در بخشهای صنعتی—میشود. این در حالی است که نیازهای بازسازی، عمدتاً به نیروی کار با مهارتهای متفاوت، اغلب در سطوح پایینتر، معطوف است. این عدم تطابق مهارتی (Skill Mismatch) میتواند به افزایش بیکاری ساختاری و تشدید نابرابریهای اجتماعی منجر شود.
از سوی دیگر، ظرفیت نهادهای حمایتی—از جمله صندوقهای بازنشستگی و نظامهای تأمین اجتماعی—برای پاسخگویی به چنین شوکی محدود است. در نتیجه، فشار بر این نهادها افزایش یافته و احتمال بروز بحرانهای اجتماعی بیشتر میشود.
در این میان، ورود نیروی کار خارجی برای پاسخ به نیازهای بازسازی، بهویژه از کشورهای همسایه، میتواند بهعنوان یک راهحل کوتاهمدت مطرح شود؛ اما این امر خود ممکن است پیامدهایی در حوزه تعادل بازار کار، دستمزدها و انسجام اجتماعی به همراه داشته باشد.
۴. حکمرانی بازسازی: ضرورت رویکرد میانرشتهای
مدیریت شرایط پساجنگ، مستلزم اتخاذ رویکردی جامع و میانرشتهای است. پیچیدگی مسائل اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی ایجاب میکند که فرآیند سیاستگذاری صرفاً به یک حوزه تخصصی محدود نشود. تشکیل کارگروههای تخصصی متشکل از اقتصاددانان، جامعهشناسان، متخصصان بازار کار، مدیران صنعتی، کارشناسان محیط زیست و روانشناسان اجتماعی، میتواند به تدوین سیاستهای واقعبینانه و مؤثر کمک کند.
چنین رویکردی، امکان ارزیابی دقیق خسارات، اولویتبندی پروژههای بازسازی و طراحی مداخلات هدفمند را فراهم میسازد.
۵. محدودیت منابع و ضرورت انضباط مالی
یکی از چالشهای اساسی در دوره پساجنگ، محدودیت منابع مالی است. در این شرایط، نحوه تخصیص منابع اهمیت حیاتی پیدا میکند. هرگونه اتلاف منابع یا تصمیمگیری غیرکارآمد، میتواند فرآیند بازسازی را با اختلال جدی مواجه سازد.
از این منظر، اتخاذ سیاستهای انضباط مالی، کنترل هزینهها و حتی اجرای نوعی ریاضت اقتصادی، اجتنابناپذیر به نظر میرسد. این امر مستلزم شفافیت، پاسخگویی و کارآمدی در نظام حکمرانی اقتصادی است.
۶. بازسازی بهمثابه فرصت اصلاح ساختاری
با وجود تمامی چالشها، دوره پساجنگ میتواند فرصتی برای اصلاح ساختاری اقتصاد نیز فراهم آورد. بازسازی زیرساختها این امکان را ایجاد میکند که صنایع فرسوده نوسازی شوند، جانماییهای نادرست اصلاح گردد و ملاحظات زیستمحیطی در طراحیهای جدید لحاظ شود.
به بیان دیگر، اگر فرآیند بازسازی بهدرستی مدیریت شود، میتواند به گذار اقتصاد از ساختارهای ناکارآمد به سمت الگوهای پایدارتر و رقابتیتر منجر شود.
نتیجهگیری
تحلیل خسارات جنگ نشان میدهد که ابعاد اقتصادی، اجتماعی و تمدنی آن فراتر از برآوردهای صرفاً مالی است. تخریب زیرساختها، اختلال در صنایع مادر، بیکاری گسترده و فشار بر نهادهای اجتماعی، مجموعهای از چالشهای پیچیده را ایجاد میکند که نیازمند پاسخهای سیاستی چندلایه و هماهنگ است.
در عین حال، این بحران میتواند بهعنوان فرصتی برای بازاندیشی در مسیر توسعه و اصلاح ساختارهای اقتصادی مورد استفاده قرار گیرد. تحقق این هدف، در گرو حکمرانی کارآمد، تخصیص بهینه منابع و بهرهگیری از ظرفیتهای علمی و تخصصی کشور است.
چیزی که اکنون ضروری است این است که کارگروه تخصصی شامل متخصصان رشته های مختلف تشکیل گردد و ارزیابی جامع علمی از موضوع به همراه رهنمودهای عملیاتی را ارائه کند. داشتن برنامه جامع می تواند از بسیاری اشتباهات گذشته جلوگیری کند و به روند درست بازسازی کمک کند. در این برنامه موضوع بازسازی روانی جامعه و کاهش رنج و ترومایی که در اثر جنگ برای افراد پدید آمده است بایستی مورد توجه قرار گیرد و راهکارهای فرهنگی و روان شناختی برای آن اندیشیده و در سیاست گذاری ها مورد توجه قرار گیرد.
این نکته را نباید فراموش کرد که ابعاد انسانی جنگ و جان های عزیزی که به شهادت رسیدند یا رنج کسانی که دچار معلولیت و سایر آسیب ها شدند، در هیچ محاسبه اقتصادی و مادی قابل ارزیابی نیست. این بعد انسانی، همواره فراتر از هر محاسبهای باقی خواهد ماند و باید در تمامی سیاستگذاریها مورد توجه قرار گیرد.