چند ساعت بعد از انفجار، این گوشه از خیابان و در چند قدمی ساختمان فروریخته، جبههای دیگر به راه افتاده بود؛ جایی که مرهم میگذاشت بر دستان خاکی، چهرههای رنگ و رو رفته و خستگی مردان؛ جایی که به معنای واقعی کلمه پناهگاهی زنانه بود.
لباس آستین کوتاه آبی پوشیده بود و شالی همرنگ به سر داشت. موهای رنگ شده و لاکهای تازه روی ناخنهایش توجهام را به خود جلب کرد. چند دقیقه ای وسط خیابان گرد و خاکی ایستادم و نگاهش کردم. از خانه بیرون می آمد، فلاسک های آبجوش را میبرد داخل، چند دقیقه ای پیدایش نبود و بعد دست پر می آمد به خیابان. یک موتیف که چندین بار تکرار شد؛ بدون خستگی. وسط خیابان گرد و خاک گرفته ای که به ساختمان نیمهویران شبکه العربیه قطر میرسید.
خانه شان شاید ۳۰۰ متر تا محل انفجار فاصله داشت. شیشه های خانه شکسته بود و از لا به لای مشماها میشد گرد و خاک نشسته بر تن خانه را دید. میگفت از لحظه اول انفجار به خیابان آمده تا کاری کند. بسته ماسکی که دم دستش بوده را بین مردم پخش کرده و خداخدا میکرده جهادگران به کمک مردم برسند. حالا هم که نزدیک ظهر بود فلاسک ها را از خانم های جهادگر میگرفت و میبرد آب جوش پر میکرد و برای چای به خیابان می آورد.
چند باری خواستم مصاحبه کنیم اما قبول نکرد. گفت من شب ها هم که به تجمع ها میروم، مصاحبه نمیکنم. جمله اش تمام نشده، رفت. خانمی که همراه تیم جهادگرها بود گفت من خودم هم قبلا همین بودم. این طور نگاهم نکن. حجاب برایم چیز بیخودی بود و البته رویش را هم نداشتم با کسی مصاحبه کنم.
وسط خاک و سیمانی که به هوا خاسته بود، صدای خش خش بولدوزر آواربردار کف خیابان و مردمی که تلفن به دست رو به ساختمان ویران شده صحبت میکردند، این مکالمات شاید عجیب اما واقعی اتفاق افتاده بود. خانمی که ۲۰۶ سفیداش را مثل ماشین عروس با پرچم ایران آراسته بود، گوشه ای پارک کرده بود و بساط چای و نان و پنیر برای مردم و جهادگران پهن کرده بود.
اگر تا به حال به محل های اصابت نرفته باشید شاید این اتفاق را عجیب تلقی کنید اما گرد و غبار هوا به حدی است که بدون چای و مایعات نمیشود دوام آورد. بساطش که پهن شد از بچه ها تا مردان بیل به دست و خانم هایی که کف خانه ها را تی میکشیدند به سراغش آمدند. خانم های دور و برش را از همین نقاط برخورد که میرفت پیدا کرده بود. همه شان مادر بودند و وقتی ازشان میپرسیدم پس بچه هایتان چه؟ بغضی، صدا و لحن شان را میچسبید، کمی بعد بغض قورت میدادند، صدا صاف میکردند و میگفتند اینجا مهم تر است؛ بچه ها را به خدا سپرده ایم.
خاطرات زیادی از همین روزها داشتند. میگفتند بارها فحش شنیده ایم اما لبخند زدیم. در کنار اینها نگاه های تحسین برانگیز مردانی که با دستان خاکی از آنها نان میگرفتند هم بود. مردی آمد و درخواست چند دستمال برای تمیزکاری داشت. مرد دیگری نان گرفت و بعدی چند لقمه نان و پنیر. چند ساعت بعد این گوشه از خیابان صفامنش و در چند قدمی ساختمان فروریخته، جبهه ای دیگر به راه افتاده بود.
جایی که مرهم میگذاشت بر دستان خاکی، چهره های رنگ و رو رفته و خستگی مردان؛ جایی که به معنای واقعی کلمه پناهگاهی زنانه بود.
*عکاس: علی مومنی

