عاملی که تفکر خلاق را نابود میکند
هیچ یک،نوشتار امروز، واقعیتی است که در اوایل شهریورماه 1396 برایم اتفاق افتاد و چون خیلی با خلاقیت فردی آدمها مرتبط بود، تصمیم گرفتم آن را به رشته تحریر دربیاورم.در همایشی، برای جمعی از مدیران کسبوکارهای کوچک و متوسط، سخنرانی داشتم؛ پنج سخنران قرار بود سخنرانی داشته باشند.سخنران اول که یکی از استادان دانشگاه بود، سخنرانی علمی و مفید خود را انجام داد که من همانجا، دو نکته را از سخنان آن استاد بزرگوار برای مدیر داخلی و مدیر آموزش مجموعه خود یادداشت و پیامک ارسال کردم و خواستم که از اولین روز کاری، آن را پیاده کنند.اگر همانجا آن همایش به پایان میرسید، برای من همان که آن دو نکته قبل از پایان شهریورماه، اثر خود را در کسبوکارم گذاشته بود، كافي بود؛ چون من برای ماهیخوردن نرفته بودم، برای ماهیگیری هم آنجا نبودم، برای ماهیدادن هم آنجا نرفته بودم و برای یاددادن ماهیگیری هم نرفته بودم، بلکه رفته بودم تا خودم تکنیکهای متفاوت ماهیگیری در بازار کسبوکار امروزی را آموزش ببینم و در عین حال آموزش هم بدهم.سخنران دوم من بودم که سخنرانی خود را آغاز کردم و بعد از سخنرانی من زمان استراحت بود. موج قدردانی و استقبال صاحبان کسبوکار برای من جذاب و اشتیاقآور بود. سوالاتی که میپرسیدند، عکسها و سلفیهایی که میگرفتند و تلاشهایشان برای گرفتن شماره، آدرس و وقت خصوصی، شوقانگیز بود. در ميان صحبتها همواره از بوروکراسی، رانت، پارتیبازی، حقوناحق و دستیابی برخی افراد خاص به منابع گله میکردند که جواب من برای آنها این بود: «اگر شما بهترین، توانمندترین و باکیفیتترین باشید، حتی کسانی که رانت هم دارند، تلاش خواهند کرد تا شما را بخرند و با شما وارد مذاکره و قرارداد شوند.» اتفاق جالب زمانی افتاد که خلاقیتها به خاک و خون کشیده شدند. در بین پنج سخنران، مجری برنامه یک اشتباه ناخواسته مرتکب شد که صلاح دیدند آن را اصلاح نکنند و یکی از سخنرانان را با یک عنوان و مسئولیت بالای دولتی معرفی کردند که خود او هم لحظهای درنگ کرد که به مجری اشارهای کند، ولی برگزارکنندگان به او اشاره کردند که اشکالی ندارد، کسی به این عنوان به آن صورت توجه نکرده است. یکی از موانعی که باعث میشود خلاقیت ما کور شود، این است که ما هزاران در باز را بسته میبینیم و یک در نیمهباز را منشأ امید و پیشرفت خود میدانیم. چه بسیار کسانی که منتظر ارث و میراث پدر خود بودهاند و پدر آنقدر به لطف خداوند عمر کرده که پسر هم پیر شده و نتوانسته است از ارث و میراث پدر بهرهای ببرد، که اگر او از ابتدا دست بر زانوی خود گذاشته بود، میتوانست به آنچه میخواهد، برسد. چه بسیار دانشجویانی که انرژی و وقت خود را صرف استادنوازی کردهاند و در انتهای ترم فقط یک نمره قبولی گرفتهاند، که اگر فقط صلابت، اقتدار و عزتنفس خود را حفظ میکردند، به خودشان احترام میگذاشتند، کمی درس میخواندند و از ذلت و خواری دوری میکردند، میتوانستند نمره بالاتری بگيرند و آزادانهتر هم زندگی کنند. چه فراواناند کارمندانی که عمر خود را صرف رضایت مدیرانی میکنند که به واقع میبینیم اینگونه رفتارها ما را نه تنها به قلهها نمیرساند. بلکه خوار هم میکند!
انسانهای خلاق، انسانهایی هستند که به دنبال نکته و راهکار هستند و میخواهند بیاموزند چگونه کشتی بسازند و در اقیانوس پهناور زندگی و کسبوکار، خود و دیگران را هدایت کنند، نه آنکه به دنبال قایق کوچکی باشند که فقط آنها را از عرض رودخانه عبور دهد.همایش پایان خوبی نداشت!! در انتها به جای آنکه حضار از محضر دیگر استادان حاضر به دنبال راهکارهای علمی ارتقای وضعیت کسبوکار خود باشند، به دنبال برقراری ارتباط با آن فردی شدند که به اشتباه به عنوان یک مسئول معرفی شده بود و من در کمال بهت و تاسف، نظارهگر این صحنه بودم و با خودم فکر میکردم که چگونه از آن صحنهها درس بگیرم و به جای اینکه به دیگرانی که خیالی هستند، متکی شوم، به توان خود و آن واقعیتی که هستم، متکی شوم.
در آن جمع افراد اندکی بودند که گرد سخنرانان دیگر جمع شده و از آنها، راهکار علمی و عملی میخواستند. تاسف من از این بابت بود که آن عزیز سخنران هم جسارت این را نداشت که به مردم بگوید من آن نیستم که شما فکر میکنید؛ او به ناچار خود را در قالب آن شخصیت میدید و به افراد وعده و شماره میداد و نامه و درخواست میگرفت! این نمونهای است از اتفاقاتی که در جامعه ما زیاد رخ میدهد. نمیدانم چرا به جای اینکه به توان، فکر، خلاقیت، انرژی، انگیزه، استعداد، هدف و دانش خودمان تکیه کنیم و بپردازیم، آنقدر چشممان به دست دیگران است که چیزی به ما بدهند!نمیدانم چرا این تفکر ایجاد شده است که به جای تلاش، سختکوشی، برنامهریزی، یادگیری و هدفمندی، میتوان با اتصال به افراد به جایی رسید؛ افرادی که حتی خودشان هم به صورت موقتی در برخی پستها قرار دارند!مگر ما نمیدانیم که بیش از هشتاد درصد افراد موفق که موفقیت آنها پایدار و ماندگار است، خودشان با اتکا به تواناییهای خود به جایی رسیدهاند و کمتر از بیست درصد افراد، با اتصال به آدمهای دیگر و استفاده از رانت و روابط توانستهاند به موفقیت موقت دست یابند.خواستم با این نوشتار تلنگری به خودم بزنم تا مسیری را که آغاز کردهام، همچنان با صلابت ادامه بدهم و به خود ببالم که موفقیت خودم را به لطف خداوند، مدیون تلاش، پشتکار، سختکوشی، مداومت، مقاومت، یادگیری، تخصص، تجربه، سعیوخطا و خلاقیت هستم و اگر هم در ذهنم گاهی اوقات به دلیل فشارهای کاری چنین جرقهای زده میشد که به فلان شخص مراجعه کنم، پس از آن همایش، آن جرقه را برای همیشه خاموش کردم و با خیالی بسیار آسوده، مسیری را که تاکنون طی کردهام، با اقتدار ادامه خواهم داد.نمیخواهم توصیه، نصیحت یا موعظه کنم، ولی اجازه بدهید با قاطعیت به شما بگویم که به جای تفکر انگلی و چسبیدن به دیگران و مکیدن از دیگران و گوشت را از بغل گاو کندن، بیاییم تفکر اقتدار، خودسازی، خودباوری، عزتنفس، خلاقیت، بلندنظری، بلندپروازی و خلاقانهزیستن را پیشه کنیم که اینگونه مردان و زنان در تاریخ ماندهاند و خواهند ماند.