نویسنده «فرشتهای که بالهایش را سوزاند»، تهران را شخصیتی زنده و متضاد در داستانهایش دانست و گفت: این شهر میتواند آدمها را در میان میلیونها نفر، با سنگینی تنهایی روبهرو کند.
هیچ یک ، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: داستان کوتاه، مجالی است برای روایت لحظههایی که گاه در ظاهر سادهاند، اما در لایههای پنهان خود، تجربههایی از جنس عشق، فقدان، انتظار، خاطره و مواجهه انسان با جهان پیرامون را به همراه دارند. لیلا احمدزاده توفیقی در مجموعه داستان «فرشتهای که بالهایش را سوزاند» تلاش کرده است با روایت ۱۵ داستان، بخشی از این تجربههای انسانی را در موقعیتها و شخصیتهای متفاوت به تصویر بکشد؛ داستانهایی که هرکدام جهان مستقل خود را دارند، اما در مجموع، به دغدغههایی مشترک در زندگی انسان امروز میپردازند.
«نسیم دست نوازشگر توست»، «تنهاترین اولاد آدم»، «فصل شکوفه سیب»، «قایق کاغذی»، «برای معجزه امن یجیب لازم نیست»، «پنجرهای رو به شهر»، «پس از پایان»، «گریه به زبان مادری»، «ساعت خدمتتون هست؟»، «فرشتهای که بالهایش را سوزاند»، «کشف بقایای پری دریایی»، «همیشه و هنوز»، «دریا توی بغل آسمان»، «یک شاخه گل سرخ برای خالخالی» و «دعای باران» داستانهای این مجموعه را تشکیل میدهند. برخی از این آثار پیش از انتشار کتاب نیز در جشنوارههای ادبی مورد توجه قرار گرفتهاند؛ از جمله «نسیم دست نوازشگر توست» که در جشنواره ادبی یوسف در سال ۱۴۰۳ برگزیده شد و «دعای باران» که عنوان داستان برگزیده سوگواره بینالمللی عبرات در سال ۱۴۰۲ را به دست آورد.
احمدزاده توفیقی در این مجموعه از موقعیتهای مختلف برای روایت آدمهایی استفاده کرده که هرکدام با مسئلهای شخصی، عاطفی یا اجتماعی مواجهاند و تلاش میکنند در میان فقدانها، دلبستگیها و خاطرات، معنایی برای ادامه مسیر پیدا کنند.
به بهانه انتشار مجموعه داستان «فرشتهای که بالهایش را سوزاند» با لیلا احمدزاده توفیقی درباره شکلگیری این داستانها، دغدغههای او در داستاننویسی، تجربه حضور آثارش در جشنوارههای ادبی و جهان شخصیتهای این مجموعه به گفتوگو پرداختیم.
* مخاطب امروز با حجم زیادی از داستانهای عاشقانه و روایتهای عاطفی مواجه است. فکر میکنید این مجموعه دقیقاً چه چیزی دارد که بتواند آن را از میان این حجم از روایتهای مشابه متمایز کند؟
تفاوت در این است که من به دنبال روایت عشق به عنوان یک مقصد نبودم، بلکه به دنبال روایت عشق به مثابه یک مسیر زیبا، شورانگیز و گاه دردناک بودم. در میان داستانهای مشابه، ما معمولاً با روایتی از چه شد که عاشق شدند مواجهیم، اما در این کتاب، ما با این پرسش روبرو هستیم که عشق، انسان را به کجا میبرد؟
من با تمرکز بر درونیات شخصیتهای معمولی و استفاده از زاویه دید سیال ذهن، سعی کردم شکاف میان آنچه ظاهر زندگی ست و آنچه در لایههای پنهان آن میگذرد را پر کنم.
* عنوان کتاب «فرشتهای که بالهایش را سوزاند» بار معنایی زیادی دارد. چرا این عنوان را برای کل مجموعه انتخاب کردید و چه ارتباطی میان این عنوان و ۱۴ داستان دیگر میبینید؟
در تمام داستانهای این مجموعه، ماجرای شخصیتها از یک نقطه شروع میشود؛ شرایطی که شاید در ظاهر آرام یا معمولی باشد، اما شخصیتها در طول مسیر روایت و مواجهه با درونیات خود، با حقیقتی روبرو میشوند که آرامش قبلیشان را از بین میبرد. این سوختن بالها در واقع همان لحظه مواجهه با حقیقت است؛ لحظهای که دیگر نمیشود به همان شکل سابق زندگی کرد و فرد مجبور است تصمیم مهمی بگیرد. این عنوان، در واقع توصیفگر آن فرآیند دردناک بزرگ شدن یا آگاه شدن است که در میان جنگ، عشق یا سوگ، برای شخصیتهای کتاب رخ میدهد. این یک پیوند درونی است که تمام این داستانها را به هم وصل میکند.
* در بعضی از داستانها اتفاق خیلی خاص و بزرگی نمیافتد، اما یک حس یا خاطره آنقدر پررنگ است که مخاطب را به شخصیت و فضای داستان نزدیک میکند. به نظر خودتان چه چیزی باعث میشود همین اتفاقهای به ظاهر ساده برای مخاطب قابل لمس شوند؟ این حسها هنگام نوشتن برای خودتان هم به همین اندازه نزدیک و شخصی بودند؟
من همیشه معتقد بودهام که حقیقت در جزئیات پنهان شده است. اتفاقات بزرگ شاید توجه را جلب کنند، اما احساسات کوچک هستند که زندگی را میسازند. مخاطب زمانی با داستان ارتباط برقرار میکند که در آن، چیزی از خودش را پیدا کند؛ و آن چیز معمولاً در یک حسِ ساده مثل دلتنگی یا در به یاد آوردن یک خاطره نهفته است. برای من، نوشتن هیچوقت فرآیندی جدا از زندگیام نبوده است. هر شخصیت و هر حس، بازتابی از لایههای درونیِ خود من است. من داستانها را از جایی مینویسم که خودم هم آن احساس را با تمام وجود حس کردهام؛ این همان چیزی است که باعث میشود مرز میان نویسنده، شخصیت و خواننده کمرنگ شود.
* در مجموعه شما عشق همیشه به معنای رسیدن نیست و گاهی چیزی که باقی میماند، خاطره یا فقدان است. آیا آگاهانه خواستید عشق را از تصویر معمول و رمانتیک آن فاصله بدهید و تصویر این فقدان را هم نشان دهید؟
در واقع، هدف من نمایش تغییر وجودی ناشی از عشق بوده است، نه صرفاً نمایش موفقیت در یک رابطه. در دنیای واقعی، عشق فراتر از آن چیزی است که در داستانهای عاشقانه میخوانیم؛ عشق یک نیروی دگرگونکننده است. من میخواستم نشان دهم که حتی یک عشق نافرجام یا یک فقدان بزرگ، چگونه میتواند مسیر زندگی یک آدم معمولی را عوض کند، او را به سمت یک تصمیم حیاتی سوق دهد یا نگاهش را نسبت به جهان تغییر دهد. بنابراین، وقتی من از تصویر رمانتیک فاصله میگیرم، در واقع دارم به سمت یک تصویر واقعگرایانه و انسانیتر حرکت میکنم؛ جایی که عشق، با تمام زخمها و خاطراتش، بخشی از هویت فرد میشود، چه به مقصد برسد و چه در میانه راه متوقف شود.

* در نثر کتاب، گاهی طنز و شوخی در کنار فقدان و اندوه قرار میگیرد. این تضاد چقدر برایتان مهم بود؟
برای من، استفاده از طنز در کنار فضای سنگین داستان، یک جور راه نفس کشیدن بود. اگر همه چیز فقط غم و اندوه بود، خواننده ممکن بود خسته شود یا از شدت سنگینی فضا، داستان را رها کند.
* در داستانهای این مجموعه، تهران فقط محل اتفاقات نیست؛ خیابانها، کافهها، امامزاده و آدمهای شهر بخشی از خاطرات شخصیتها شدهاند. چه چیزی در تهران برای شما وجود داشت که آن را به فضای مناسبی برای روایت این تنهاییها و رابطهها تبدیل کرد؟
تهران برای من فراتر از یک شهر است؛ تهران برای من یک شخصیت زنده است که مثل خود آدمهای داستانهایم، پر از تضاد است. تهران شهری است که میتواند شخصیت را در میان یک شلوغی وحشتناک، کاملاً تنها بگذارد. این تناقض عجیب که در میان میلیونها نفر قدم بزنی و صدای ترافیک و هیاهو را بشنوی، اما در عین حال، سنگینی تنهایی درونت را با تمام وجود حس کنی، برای من خیلی الهامبخش بود. وقتی شخصیتهای من در این شهر راه میروند، انگار دارند در لایههای مختلف ذهن خودشان قدم میزنند. برای همین است که تهران، بهترین بستری بود که میتوانستم برای روایت آن آدمهای معمولی و دغدغههایشان انتخاب کنم.
* چهار داستان این مجموعه در جشنوارههای مختلف دیده و برگزیده شدهاند؛ از «نسیم دست نوازشگر توست» تا «برای معجزه امن یجیب لازم نیست»، «فصل شکوفه سیب» و «دعای باران». این داستانها چه وجه مشترکی دارند که فکر میکنید توانستهاند با مخاطب یا داوران ارتباط برقرار کنند؟
وقتی به این چهار داستان نگاه میکنم، فکر میکنم شاید چیزی که باعث شد هم داوران و هم خوانندگان با آنها ارتباط برقرار کنند، صداقت محض باشد. این داستانها درباره اتفاقات خیلی بزرگ یا حماسی نیستند. وجه مشترک همهشان این است که دوربین را از نمای باز زندگیهای روزمره، زوم میکنند روی یک لحظه خاص؛ لحظهای که شخصیت داستان، در یک تضاد درونی گیر کرده است.
من فکر میکنم دلیل موفقیت این داستانها در سه مورد خلاصه میشود: اول شخصیتهای معمولی اما عمیق. دوم استفاده از جریان سیال ذهن که به خواننده فرصت میدهد بدون واسطه، ترسها، تردیدها و حتی فکرهای آشفته شخصیتها را لمس کند. و در نهایت پرهیز از شعار دادن.
* اگر مخاطبی بخواهد برای اولین بار وارد جهان «فرشتهای که بالهایش را سوزاند» شود، کدام داستان را پیشنهاد میکنید که بخواند تا فضای کلی کتاب را بهتر بشناسد؟
راستش را بخواهید، من پیشنهاد میکنم مخاطب کتاب را از همان داستان اول شروع کند و جلو برود. اما یک توصیه هم دارم. اگر داستانهای اول را خواند و احساس کرد با روحیهاش سازگار نیست، کتاب را کنار نگذارد و تا انتها پیش برود. این کتاب شامل پانزده داستان است؛ هشت داستان در اتمسفر جنگ و هفت داستان با موضوعات آزاد.
هر کدام از این پانزده داستان، لحن، دغدغه و دنیای متفاوتی دارند. به نظرم این از ویژگیهای خوب یک مجموعهداستان است. ذهن آدمها و تجربههای زیستهشان با هم فرق دارد. من مطمئنم داستانها آنقدر متنوع و از جنس زندگیهای متفاوت هستند که هر مخاطبی با هر سلیقهای، در نهایت دستکم یکی از این پانزده داستان را پیدا خواهد کرد که انگار آینهای ست در برابر دنیای درونی خودش. پس پیشنهادم این است. از اول شروع کنید، صبور باشید و بگذارید شخصیتها شما را با خود ببرند؛ بدون شک جایی در این میان، داستان خودتان را پیدا خواهید کرد.