به نقل از فایننشال تایمز، درک تحولات جهانی زمانی با نقشهها و موازنه قدرت آغاز میشد، اما در فضای سیاست بینالملل امروز، تصمیمهای مهم گاهی از جایی بسیار غیرمنتظرهتر شکل میگیرند؛ شبکههای شخصی و حلقه نزدیکان رئیسجمهور آمریکا. در دوره دونالد ترامپ، سیاست خارجی واشنگتن بهتدریج از مسیرهای سنتی دیپلماتیک فاصله گرفته و بیش از پیش به فرستادههای ویژهای متکی شده که اغلب از میان دوستان، متحدان سیاسی یا حتی اعضای خانواده رئیسجمهور انتخاب میشوند.
یک گزارش تازه از شورای روابط خارجی اروپا هشدار میدهد که این الگو میتواند برای متحدان آمریکا، بهویژه اروپا، پیامدهای ساختاری داشته باشد. در این مدل تازه، بحرانهای پیچیده سیاست خارجی نه لزوماً از طریق وزارت خارجه یا کانالهای رسمی دیپلماسی، بلکه با مأموریتهای غیررسمی و شبکهای از واسطههای نزدیک به کاخ سفید مدیریت میشود. نویسندگان این گزارش معتقدند این شیوه مذاکره الگویی تکرارشونده دارد. ابتدا فشار بر طرف ضعیفتر، سپس به تعویق انداختن مسائل دشوار و در نهایت اجرای توافقها از طریق شبکههای شخصی.
همین تغییر باعث شده پرسش مهمی در میان تحلیلگران سیاست خارجی شکل بگیرد، چرا بزرگترین قدرت جهان، در مواجهه با بحرانهایی مانند جنگ اوکراین یا بحران غزه، بیش از گذشته به «دیپلماسی واسطهها» متکی شده و نقش دیپلماتهای حرفهای را به حاشیه رانده است؟
ظهور «دیپلماسی واسطهها»؛ وقتی مذاکرات از مسیرهای رسمی خارج میشود
الگوی تازهای که در سیاست خارجی آمریکا دیده میشود، تنها به تغییر چهره مذاکرهکنندگان محدود نیست؛ بلکه به تغییر مسیر مذاکرات مربوط است. در این مدل، پروندههای پیچیده سیاست خارجی کمتر از مسیر ساختارهای سنتی دیپلماتیک عبور میکنند و بیشتر به دست فرستادههای ویژهای سپرده میشوند که مأموریت دارند در زمانی کوتاه و خارج از چارچوبهای بوروکراتیک به نتیجه برسند.
گزارش شورای روابط خارجی اروپا توضیح میدهد که این «دیپلماسی واسطهها» معمولاً با یک منطق مشخص پیش میرود. ابتدا فشار سیاسی یا اقتصادی بر طرفی وارد میشود که در موقعیت ضعیفتری قرار دارد. سپس مذاکرات در کانالهای محدود و غیررسمی پیش میرود و در نهایت تلاش میشود توافقی سریع حاصل شود؛ توافقی که لزوماً همه اختلافات را حل نمیکند، اما میتواند یک بحران فوری را موقتاً مدیریت کند.
این رویکرد البته تنها محصول سبک شخصی ترامپ نیست. در جهانی که نهادهای بینالمللی با بحران مشروعیت و کارآمدی روبهرو شدهاند و اجماع قدرتهای بزرگ دشوارتر از گذشته شکل میگیرد، مذاکره از طریق واسطهها به تدریج به یکی از ابزارهای اصلی مدیریت بحران تبدیل شده است. در چنین فضایی، تماسهای مستقیم، شبکههای شخصی و کانالهای غیررسمی گاهی سریعتر از دیپلماسی کلاسیک عمل میکنند؛ هرچند همین سرعت میتواند هزینههای بلندمدتی برای ثبات نظم بینالمللی به همراه داشته باشد.
از «هژمونی نظمساز» تا «هژمونی آشوبساز»
برای دههها، نقش آمریکا در نظام بینالملل نسبتاً روشن بود. واشنگتن پس از جنگ جهانی دوم خود را بهعنوان قدرتی تعریف کرد که نهتنها برتری نظامی داشت، بلکه مجموعهای از «کالاهای عمومی جهانی» را نیز فراهم میکرد؛ از تضمین امنیت متحدان گرفته تا حمایت از نظام مالی بینالمللی و حفظ آزادی مسیرهای تجارت جهانی. همین ترکیب قدرت و ثبات بود که به آمریکا جایگاه هژمون نظمساز را داد.
اما تحلیلگران میگویند در سالهای اخیر نشانههایی از تغییر این نقش دیده میشود. در نگاه منتقدان، سیاست خارجی دوره ترامپ کمتر بر حفظ نظم موجود متمرکز بوده و بیشتر بر ایجاد فشار، بیثباتی تاکتیکی و استفاده از عدم قطعیت بهعنوان ابزار قدرت تکیه کرده است. به بیان دیگر، پیشبینیناپذیری به بخشی از استراتژی تبدیل شده است؛ ابزاری برای وادار کردن رقبا و حتی متحدان به واکنش سریع.
در چنین فضایی، برخی پژوهشگران از مفهومی تازه صحبت میکنند: «هژمونی آشوبساز». در این مدل، قدرت برتر نه لزوماً با ایجاد نظم پایدار، بلکه با توانایی تغییر قواعد بازی و ایجاد شوکهای سیاسی و اقتصادی اعمال نفوذ میکند. نتیجه چنین رویکردی نظمی است که کمتر بر قواعد ثابت و بیشتر بر واکنشهای لحظهای و موازنههای متغیر استوار است؛ وضعیتی که بسیاری از کشورها را وادار کرده برای مواجهه با آن، راهبردهای جدیدی طراحی کنند.
تعریف تازه قدرت؛ وقتی دیگران باید بحرانها را حل کنند
در این چارچوب، تعریف قدرت نیز دستخوش تغییر میشود. در نگاه سنتی سیاست بینالملل، قدرت به معنای توانایی یک دولت برای تحمیل اراده خود بر دیگران یا شکل دادن به قواعد بازی جهانی بود. اما در رویکردی که بسیاری از تحلیلگران آن را به سیاست خارجی ترامپ نسبت میدهند، قدرت معنای متفاوتی پیدا میکند: توانایی وادار کردن دیگران به حل بحرانهایی که آمریکا آغاز کرده یا دیگر تمایلی به مدیریت کامل آنها ندارد.
در این مدل، واشنگتن اغلب تلاش میکند فشار اولیه را ایجاد کند و سپس بار مدیریت پیامدها را میان بازیگران دیگر تقسیم کند؛ از متحدان اروپایی گرفته تا قدرتهای منطقهای. جنگها و بحرانها باید سریع مدیریت شوند و اگر مسیر پایان آنها پیچیده باشد، انتظار میرود دیگران نقش پررنگتری در حلوفصل آن ایفا کنند.
نتیجه چنین رویکردی آن است که دیپلماسی سنتی، که بر مذاکرات طولانی و ساختارهای نهادی تکیه داشت، جای خود را به شبکهای از واسطهها، فرستادههای ویژه و توافقهای موقت میدهد. در جهانی که نهادهای بینالمللی ضعیفتر شدهاند و رقابت قدرتها شدت گرفته است، این مدل ممکن است در کوتاهمدت بحرانها را مهار کند؛ اما در بلندمدت میتواند قواعدی را که دههها نظم جهانی بر آنها استوار بود، بهتدریج دگرگون کند.
