در آستانه “روز دختر”، روزی که به پاسداشت زیبایی، معصومیت و امید در وجود دختران این سرزمین برگزار میشود، نگاهی به داستانی تلخ و ماندگار در همین نزدیکیها میاندازیم. خانه کوچکی در روستای کارخانه کنگاور، در نیمهشبی تلخ، شاهد پر کشیدن سه چراغ از چهار چراغ خانهاش بود. پدر، مادر و باران پنجساله، در پی حملهای ددمنشانه صهیونیستی آمریکایی خاموش شدند. یاد و خاطره باران، این دختر پنجساله زیبا، در این روز عزیز، پژواکی عمیقتر مییابد.
در دل شب، وقتی سکوت عمیقتر از همیشه بر دامنههای کنگاور نشسته بود، خانهای کوچک در روستای کارخانه در نزدیکی کنگاور، آخرین نفسهای آرامش را تجربه میکرد. شبی که قرار بود مثل هر شب، بیهیچ حادثهای بگذرد، ناگهان به شبی بدل شد که نامش تا سالها بر زبان مردم این دیار خواهد ماند.
در آن خانه، خانوادهای چهار نفره؛ پدر، مادر، باران و محمدطاها در خواب بودند. خوابی که بمباران صهیونیستی آمریکایی اجازه نداد سه نفر از آنها، از جمله باران، این نماد کوچک و دوستداشتنی دختران پاک، بیدار شوند.
باران…
کودکی پنجساله؛ زیبایرو، انگار دانههای باران روشن در صورتش میدرخشید. موهایی که شبیه موجهای کوتاه و آرام یک برکه کودکانه بود، و لبخندی که تنها با یک نگاه، میتوانست سختترین آدمها را نرم کند. در روز دختر، وقتی به زیبایی و معصومیت دختران میاندیشیم، چهره باران صادقی، دخترکی که نامش به زیبایی خلقوخویش بود، در آغوش مادرش، در امنترین پناه دنیا، جلوهگر میشود. شاید خواب عروسکهایش را میدید، شاید بازیهایی را که قرار بود فردا ادامه دهد، شاید نقاشی ناتمامی را که روی دیوار اتاقش هنوز نفس میکشد؛ خوابهایی که امروز، حسرتی بزرگ برای ماست.
اما نیمهشب، همه چیز تغییر کرد.
آن بامداد تلخ…
پدر و مادر، همچون دو شاخه تنومند اما صبور، کنار هم افتادند؛ خاموش، بیصدا، و بیفرصت وداع با زندگی. باران در آغوش گرم مادر، آرامتر از نسیم، از جهان عبور کرد. خانه صادقی، در یک لحظه از روزهای عید نوروز، به زمستان سرد و تاریک تبدیل شد.
اما… یک نفر ماند؛ محمدطاها.
محمدطاها؛ تنها بازمانده، پسر کوچک خانواده، در همان تاریکی نیمهشب، جان سالم به در برد؛ اما زنده ماندن همیشه به معنای نجات یافتن نیست. او اکنون کودک چندسالهایست که بارِ سنگین داغ پدر، خلا بیمانند مادر و نبود خواهر پنجسالهاش، همان بارانی که روزی تمام شادی خانه بود، همه را یکجا بر شانههای کوچک خود حمل میکند. چه زندگی سختی پیش روی اوست؟
کودکی که از همین نخستین قدمها، معنای عمیق «فقدان» را فهمیده و حالا باید در مسیری قدم بگذارد که هر کوچهاش، هر گوشهاش، خاطرهای از خانوادهاش را به یادش میآورد.
خانوادهای که از دست رفت، اما قصهای که باقی ماند. قصه صادقیها، قصه سه چراغ خاموششده است و یک جرقهی کوچک که هنوز روشن مانده. جرقهای که باید برایش مسیری ساخت؛ مسیر مراقبت، حمایت و رسیدن به آیندهای که سزاوار آن است.
اما این یادداشت فقط برای روایت غم نیست. حتی برای سوگواری هم نیست. وقتی کودکی چون باران، با آن زیبایی نرم و آن معصومیت بیبدیل، در آغوش مادرش خاموش میشود، وقتی خانوادهای کامل در یک چشمبههمزدن فرو میریزد، وقتی کودکی کوچک مثل محمدطاها با داغی به اندازه یک عمر بیدار میشود، دیگر سوگواری کافی نیست.
جهان، جامعه و حافظه جمعی ما نیازمند یک خواسته روشناند: عدالت.
عدالتی که از جنس کینه یا خشم نیست؛ بلکه از جنس حقیقت، کرامت انسانی و حق طبیعی هر بیگناهیست در برابر زورگوییهای قلدران عالم. عدالتی که باید روزی برقرار شود، تا داستان باران و پدر و مادرش، و هزاران شهید دیگر، تنها یک روایت تلخ نماند، بلکه به نشانهای تبدیل شود برای صیانت از حق انسان و پاسداشت حرمت زندگی. در روز دختر، یاد باران، یاد تمام دختران پاک و بیگناهی است که آرزو داریم تنها غمشان، شیرینی لبخند زدن در آغوش خانواده باشد.

