داستانهای مجموعه «پزشک دهکده» در فاصله سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷، یعنی در اوج خلاقیت کافکا بهوجود آمد. در این دوره، کافکا رمان محاکمه را کموبیش به اتمام رساند
به گزارش هیچ یک _ مجموعه «پزشک دهکده» برخلاف بسیاری از داستانها و سه رمان معروف کافکا که پس از مرگ او (۱۹۲۴) منتشر شدهاند، نخستین بار در سال ۱۹۱۹ همزمان با انتشار «در گروه مجازات» (گروه محکومین) و چهار سال پس از «مسخ» توسط خود نویسنده تنظیم و به دست ناشر سپرده شد. داستانهای آن در فاصله سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷، یعنی در اوج خلاقیت کافکا بهوجود آمد. در این دوره، کافکا رمان محاکمه را کموبیش به اتمام رساند و داستانهای نمونهای چون «گراکوس شکارچی»، «در گروه مجازات» و «دیوار چین» را نوشت.
از داستانهای مجموعه «پزشک دهکده» تمثیل «جلوی قانون» عصاره رمان «محاکمه»، «خواب» تحریر دیگری برای پایان آن و «پیام امپراطوری» هسته مرکزی داستان بلند و ناتمام «دیوار چین» بوده است. با این همه، کافکا این سه را از چهارچوب اصلیشان جدا کرد و به صورت مستقل در «پزشک دهکده» گنجاند.
خواننده این مجموعه با داستانهایی مواجه خواهد شد که از هر جهت تفسیر تشریح میطلبد. اما مترجم درستتر دانست که آن را به همان شکلی که برای نخستین بار در دسترس خواننده آلمانی قرار گرفت، در اختیار خواننده فارسیزبان بگذارد. با تمام پیچیدگیهای هنری داستانهای کافکا، مترجم بر این عقیده است که اگر خواننده نتواند در مواردی پی به مفهوم داستان ببرد، نباید در خود به دنبال نقصی باشد. حتی مفسران بهنام آثار کافکا هم تابهحال در اصل کاری نکردهاند جز آنکه هریک سازی ناهمساز زدهاند. آثار کافکا هر تفسیری را که در برخورد اول ایجاب کند و هر تصحیح یا تغییری را که در برخوردهای بعدی در این تفسیر باعث شود، قدر مسلم این است که بر خواننده اثری عمیق میگذارد.
این کتاب با عنوان Ein Landarzt: Kleine Erzählungen در سال ۱۹۱۹ منتشر شده است.
درباره نویسنده
فرانتس کافکا، متولد ۳ ژوئیه ۱۸۸۳ و درگذشته ۳ ژوئن ۱۹۲۴، یکی از بزرگترین نویسندگان آلمانی زبان در قرن بیستم بود. آثار کافکا در زمره تاثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار میآیند. کافکا در یک خانواده آلمانی زبان یهودی در پراگ به دنیا آمد. در آن زمان پراگ مرکز بوهم بود، سرزمینی پادشاهی متعلق به امپراتوری اتریش-مجارستان.
او بزرگترین فرزند خانواده بود و ۲ برادر کوچکتر داشت که قبل از ۶ سالگی فرانتس مردند و سه خواهر که در جریان جنگ جهانی دوم در اردوگاه های مرگ نازیها جان باختند. پدرش بازرگان یهودی و مادرش زنی متعصب بود. رفتار مستبدانه و جاهطلبانه پدر چنان محیط رعبانگیزی در خانواده به وجود آورده بود که از کودکی سایهای از وحشت بر روح کافکا انداخت و در سراسر زندگی هرگز از او دور نشد و شاید همین نفرت از زندگی در کنار پدری سنگدل موجب شد که کافکا ابتدا به مذهب پناه برد.
کافکا زبان آلمانی را به عنوان زبان نخست آموخت، ولی زبان چکی را هم کموبیش بینقص صحبت میکرد. همچنین با زبان و فرهنگ فرانسه نیز آشنایی داشت و یکی از رماننویسان محبوبش گوستاو فلوبر بود. کافکا در سال ۱۹۰۱ دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه جارلز پراگ شروع به تحصیل رشته شیمی کرد، ولی پس از ۲ هفته رشته خود را به حقوق تغییر داد. این رشته آینده روشنتری پیش پای او میگذاشت که سبب رضایت پدرش میشد و دوره تحصیل آن طولانیتر بود که به کافکا فرصت شرکت در کلاسهای ادبیات آلمانی و هنر را میداد. کافکا در پایان سال نخست تحصیلش در دانشگاه با ماکس برود آشنا شد که به همراه فلیکس ولش روزنامهنگار (که او هم در رشته حقوق تحصیل میکرد) تا پایان عمر از نزدیکترین دوستان او باقی ماندند. کافکا در تاریخ ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ با مدرک دکترای حقوق فارغالتحصیل شد و یک سال در دادگاههای شهری و جنایی به عنوان کارمند دفتری خدمت وظیفه بدون حقوق خود را انجام داد.
کافکا در طول زندگیش فقط چند داستان کوتاه منتشر کرد که بخش کوچکی از کارهایش را تشکیل میدادند و هیچگاه هیچ یک از رمانهایش به پایان نرسید (به جز شاید «مسخ» که برخی آن را یک داستان بلند میدانند). نوشتههای او تا پیش از مرگش چندان توجهی به خود جلب نکرد. کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که پس از مرگش همه نوشتههایش را نابود کند. دوریا دیامانت معشوقه او با پنهان کردن حدود ۲۰ دفترچه و ۳۵ نامه کافکا، تا حدودی به وصیت کافکا عمل کرد، تا وقتی که در سال ۱۹۳۳ آنها ضبط شدند. جستوجو به دنبال این نوشتههای مفقود هنوز ادامه دارد. ماکس برود برخلاف وصیت کافکا عمل کرد و برعکس بر چاپ همه کارهای کافکا که در اختیارش بود، اهتمام ورزید. آثار کافکا خیلی زود توجه مردم و تحسین منتقدان را برانگیخت.
فرانتس کافکا با اینکه در پراگ زندگی میکرد، اما کارهای ادبی خود را منحصرا به زبان آلمانی مینوشت. عموما اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج میبرد. او همچنین دچار میگرن، بیخوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموم آنها عوارض استرس و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی میکرد همه اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاهخواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمیتوانست چیزی بخورد و به این دلیل که در آن زمان تغذیه وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستانی در ژیژکوف پراگ به خاک سپردند.
قسمتی از متن کتاب
پیام امپراتوری
امپراتور، چنانکه روایت میکنند، برای تو، برای تو تنها، برای رعیت فلکزده، برای تو سایۀ ناچیزی که در برابر خورشید امپراتوری به دوردستترین دوردستها گریختهای، درست برای تو، امپراتور از بستر مرگش پیامی فرستاده است. قاصد را وادار کرده که کنار تختش زانو بزند و پیام را در گوش او نجوا کرده است، پیام در نظرش در حدی اهمیت داشته است که قاصد را وادار کرده آن را دوباره در گوشش تکرار کند، و با تکان سر صحت گفتههای او را تایید کرده است. و در حضور همۀ شاهدان بیشمار مرگش -تمام دیوارهایی را که بهنحوی مانع بودهاند، فرومیریزند و بر پلههای عریض و بلندی که سر به آسمان میبرند بزرگان امپراتوری دایرهوار ایستادهاند- در حضور همۀ آنان، قاصد را روانه کرده است. قاصد بیدرنگ بهراهافتاده، مردی است نیرومند و خستگیناپذیر، گاهی دست راست و گاهی دست چپ را دراز میکند و به این ترتیب انبوه جمعیت را میشکافد. وقتی مقاومت میبیند، به نشان خورشید روی سینهاش اشاره میکند، شکی نیست که بهآسانی پیش میرود، به سرعتی که از کسی جز او برنمیآید. اگر میدان باز میشد پرواز میکرد و لابد طول نمیکشید که تو ضربههای جانبخش مشتهایش را بر درِ خانهات میشنیدی. اما تلاشهایش عبث است، هنوز در تالارهای درونیترین کاخ در تقلاست، هرگز برآنها غالب نخواهدشد، و اگر در این کار هم موفق شود فتحی نکرده است، حیاطها را باید پشتسر بگذارد، و پس از حیاطها کاخ دوم محیط برکاخ اول را، و باز هم پله و باز هم حیاط، و باز هم کاخی دیگر، و به همین روال هزارها سال تمام. گیریم که عاقبت از بیرونیترین دروازه هم بگذرد- اما این هرگز روی نخواهد داد، هرگز- تازه پایتخت را در پیش دارد، مرکز جهان را، انباشته و آکنده از دردهایش. از اینجا هیجکس به بیرون راه نخواهند برد، حامل یک پیام مرده که ابداً؛ اما تو پشت پنجرهات نشستهای و غروب را که سر میرسد خواب پیام را میبینی. (صفحه ۶۱ و ۶۲)
کتاب «پزشک دهکده» نوشته فرانتس کافکا و ترجمه فرامرز بهزاد در قطع رقعی، جلد شومیز؛ کاغذ بالکی، در ۱۰۴ صفحه با شمارگان هزار و ۵۰۰ نسخه در سال ۱۴۰۴ برای پنجمین بار توسط انتشارات خوارزمی تجدید چاپ شد. این کتاب شهریور ۱۳۵۶ برای نخستین بار منتشر شد.

