نویسنده «من هنوز ایستادهام» با بیان اینکه کتاب سعی دارد روایت زندگی مصطفی باغبانی را بازگو کند، گفت: این کتاب به دنیای درونی و روحی جانبازان پرداخته است؛ جایی که ایستادگی در تحمل درد و صبر و وفاداری به باورها معنا پیدا میکند.
علی رحیمی نویسنده کتاب «من هنوز ایستادهام»، در گفتوگو با هیچ یک گفت: کتاب در ۱۰ فصل سعی دارد روایت زندگی مصطفی باغبانی را از روزهای شکلگیری شخصیت، مبارزات انقلابی و حضور در جبههها تا مجروحیتها و بازسازی زندگی پس از دفاع مقدس بازگو کند. چیزی که «من هنوز ایستادهام» را متفاوت میکند، پرداختن به دنیای درونی و روحی جانبازان است؛ جایی که ایستادگی در تحمل درد و صبر و وفاداری به باورها معنا پیدا میکند. این کتاب اگرچه بر بستر دفاع مقدس شکل گرفته، اما در ذات خود روایت جنگ نیست؛ روایت انسان است؛ انسانی که جنگ از او عبور کرده، اما او را متوقف نکرده است. او توضیح داد که هدف کتاب نشان دادن تجربهای عمیق و ماندگار است که تا سالها پس از پایان جنگ در جان رزمندگان ادامه دارد و فراتر از عملیاتها و تاریخهای رسمی دفاع مقدس است.
این نویسنده ادامه داد: مصطفی باغبانی در مرداد ۱۳۵۹ به جبهه اعزام شد و در عملیاتهایی مانند حصر آبادان، فتحالمبین و والفجر هشت شرکت داشت. در شب بیستم بهمن ۱۳۶۴، با جراحات شدید در سردخانه قرار گرفت، اما با هوشیاری پزشکان دوباره به زندگی بازگشت. این حادثه به «تولد دوباره در سردخانه» مشهور است و نقطه عطف زندگی اوست.این کتاب از سالهای شکلگیری شخصیت جانباز باغبانی آغاز میشود و به مسائلی مانند تربیت خانوادگی، باورهای مذهبی و فضای اجتماعیای که او را به انتخاب مسیر مبارزه رساند و اینکه حضور در جبهه نتیجه یک مسیر فکری و اعتقادی بود، نه یک اتفاق ناگهانی میپردازد. همین نگاه باعث شد کتاب از روایتهای کلیشهای فاصله بگیرد و به لایههای درونی شخصیت نزدیک شود.
پس از جنگ هیچگاه خانهنشین نشد
بخش مهمی از کتاب به سالهای پس از جنگ اختصاص دارد؛ سالهایی که معمولاً در روایتهای رسمی کمتر دیده میشوند: مصطفی باغبانی پس از جنگ هیچگاه خانهنشین نشد. خانه او که به «بیتالعباس» معروف شد، به پایگاهی مردمی برای فعالیتهای مذهبی، فرهنگی و حمایت از خانوادههای شهدا تبدیل شد. این نشان میدهد که پایان جنگ، پایان مسئولیت نیست و ایستادگی میتواند شکلهای متفاوتی داشته باشد. این کتاب بیش از آنکه بخواهد خاطره ثبت کند، در پی زنده نگه داشتن جریان مقاومت، صبر و تعهد اجتماعی است.
نویسنده کتاب «من هنوز ایستاده ام» درباره اهمیت توجه به قهرمانان جنگ و نقش آنها در جامعه گفت: قهرمانان دفاع مقدس فقط افرادی که در میدان نبرد جانفشانی کردند نیستند؛ آنها نماد ایستادگی، صبر و تعهد اجتماعی هستند. توجه به این قهرمانان باعث میشود نسلهای جوان با مفهوم واقعی مسئولیت، هویت ملی و ارزشهای اخلاقی آشنا شوند. جامعهای که تاریخ و تلاشهای این افراد را به یاد نمیآورد، بخش مهمی از هویت خود را از دست میدهد. این اثر، فقط یک روایت تاریخی نیست؛ بلکه جریان زنده مقاومت و دفاع مقدس را به نسلهای آینده منتقل میکند و نشان میدهد ایستادگی تنها محدود به میدان نبرد نیست.
او افزود: کتاب تلاش کرد فاصله نسلها را کاهش دهد و به مخاطب امروز نشان دهد که دفاع مقدس یک واقعه تمامشده نیست، بلکه بخشی از هویت زنده جامعه ایرانی است. بدون اغراق، مخاطب با حقیقت ایستادگی روبهرو شد؛ حقیقتی که در رنج صبورانه و انتخابهای آگاهانه معنا پیدا میکند. من هنوز ایستادهام، روایت انسانی است که جنگ او را متوقف نکرد، بلکه مسئولیتش را سنگینتر کرد. امیدوارم نسلهای آینده با خواندن این کتاب، معنای واقعی ایستادگی را درک کنند.
قسمتی از متن کتاب
بعد از بازگشت، آقاجان تنها حاجی محل شد.
آدم متشخص، باصفا و اهل دلی بود. خدا را بیشتر از سه کلاس سواد مدرسهاش میشناخت و وسواس شدیدی روی دین و دینداری داشت. یادم نمیآید سال به انتها برسد و خمسش را نداده باشد. علاقه شدیدی هم به آیتالله مرعشی نجفی داشت. مرجع تقلیدش بود. خمس را به دفتر ایشان میداد. آنها هم هر سال مجلهای به نام رسالهالاسلام به خانه ما میفرستادند. مجله جذابی بود. تنها نوشتهای که در آن سالها توجه مرابه خودش جلب کرده بود و واو به واوش را با ولع میخواندم.
حاج مهدی خیلی روی نماز اول وقت حساس بود. میگفت نماز ستون زندگی است. آدم بینماز یک پای زندگیاش همیشه لنگ میزند. راننده اتوبوس شرکت واحد بود: خط راهآهن-شوش.
نبودش در خانه در آزادی عملم نقش زیادی داشت. تا حدی که ظهر به محض بازگشت از مدرسه، کیف وکتاب را یک گوشته میانداختم و ناهار خورده نخورده میزدم به خیابان. تا شب با رفقا میچرخیدم و عشق و حال میکردم. با این حال اهل هیچ خلافی نبودم. قراری بود بین من و حاج مهدی از همان ماههای اولی که دل به لوتی دادم.
یک شب خیلی پکر و ناراحت به خانه آمد. سلام سردی کرد و کنجی نشست. او را هیچوقت اینطوری ندیده بودیم.
ساکت و دلآشفته، چشم بر لبهایش دوختیم تا تکانی بخورد و ما را از دلشوره دربیاورد. اما انگار این سکوت شکستنی نبود.
مادرم طاقت نیاورد. به آشپزخانه رفت، استکان چایی آورد و جلویش گذاشت. بعد هم برای اینکه باب صحبت را باز کند، گفت:«خیره حاجی، چیزی شده؟»
باز هم چیزی نگفت. استکان چای را برداشت با یک هورت تا ته خورد. لاالهالااللهی گفت و با سگرمههای درهم بلند شد و به سمت صندوقچه رفت. از لابلای خرت و پرتها، یک دفترچه بیرون آورد.
در چارچوب در اتاق خیره به کارهایش ایستاده بودم. به من که رسید دستم را گرفت و با خود به حیاط برد.
مادرم هاجوواج به سمتمان آمد تا چیزی بگوید. اما حاجمهدی با اخمی مانع شد. با اینکه دلیل کارش را نفهمیدم اما اعتراضی هم نکردم و تا حیاط همراهش رفتم.
بدون آنکه حرفی بزند دفترچه را جلوی پایم انداخت و گفت:«بردار.»
با تعجب، کمی به چشمهای غضبناکش خیره شدم. بعد هم خم شدم، دفترچه را برداشتم وورق زدم، سندخانه بود.
متعجب و سردرگم، با ایما و اشاره سوال کردم:«این چیه؟!»
با همان خشم در گلوماندهاش، گفت:«سنده، معلوم نیست؟»
گفتم:«متوجه شدم، اما برای چیه؟!»
خیلی به خودش فشار آورد تا این جمله را کنار هم بگذارد و بگوید: «این سند را بردار. از امروز هرکاری کنی محکم پشتت هستم. دزدی کنی، شیشه بشکنی، قمه بکشی، هرکاری، فقط به من قول بده طرف سهکار نروی. متوجه میشی چی میگم؟»(صفحه ۱۶ و ۱۷)
کتاب «من هنوز ایستادهام با محوریت زندگی و خاطرات جانباز مصطفی باغبانی» نوشته علی رحیمی، در قطع رقعی، جلد شومیز، ۲۵۲ صفحه توسط انتشارات سرسبز در سال ۱۴۰۴ منتشر شد.

