فعالیتهای وحدتبخش سیدمحمدعلی رحیمی رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در پاکستان از او یک سردار فرهنگی ساخته بود که سرانجام در سال ۱۳۷۵ به دست وهابیان به شهادت رسید و روایتهایش در کتاب «رسول مولتان» ماندگار شد.
به گزارش هیچ یک _ امروز شنبه دوم اسفند مصادف با سالروز شهادت سیدمحمدعلی رحیمی؛ شهیدی که تلاش کرد تا منادی وحدت شیعه و سنی در پاکستان باشد اما وهابیها حضور پربرکت او را برنتافتند و تصورشان این بود که با ریختن خون او و یارانش میتوانند از صدور انقلاب جلوگیری کنند در حالی که به تعبیر رهبر معظم انقلاب، مفاهیم اسلامی و انقلاب، عطر گلهای بهاری است که هیچکس نمیتواند جلوی آن را بگیرد.
رحیمی در ۱۹ تیر ۱۳۳۶ در اهواز به دنیا آمد. دوران کودکی و تحصیلات ابتدایی را در شهر اندیمشک گذراند. سپس تحصیلات متوسطه را در تهران به پایان رساند و در سال ۱۳۵۹ ازدواج کرد، در سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی مشغول به کار شد. در طی فعالیت خود، ماموریتهای مختلفی به کشورهای آسیایی و آفریقایی از جمله هندوستان، پاکستان، افغانستان و نیجریه داشت تا به بررسی اوضاع مسلمانان بپردازد.
وی در سال ۱۳۶۰ مسئولیت کانون بعثت در جنوب تهران را عهده دار شد و پس از آن، به مدت یک ماه به کشور پاکستان رفت. بعد از این ماموریت بود که مسئولیت اداره خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران واقع در دهلینو به وی واگذار شد که این ماموریت هفت سال به طول انجامید.
رحیمی در سال ۱۳۷۴ به عنوان رایزن فرهنگی و مسئول خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران به کشور پاکستان رفت. فعالیتهای وی به عنوان رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی موجب شد تا بارها از سوی گروههای تندرو تهدید شود و در نهایت در چنین روزی در سال ۱۳۷۵ توسط گروه جنگهوی ترور شد.
کتاب «رسول مولتان؛ روایتی از زندگی سردار فرهنگی شهید سیدمحمدعلی رحیمی» به روایت مریم قاسمی زهد، همسر شهید است که به قلم زینب عرفانیان نوشته شده و انتشارات سوره قلم این روایتها را در ۱۱۳ صفحه کرده است.
خانه فرهنگی ایران و تیتر یک روزنامههای پاکستان
عرفانیان در ابتدای کتاب نوشت: (همسر شهید) نامههایی را که تا چند ماه پس از شهادت همسرش از طرف مردم پاکستان به دستش رسیده بود، برایم میخواند. از بین خطوط نامهها حس میکردم پس از شهادت شهید رحیمی و به قول پاکستانیها منادی وحدت شیعه و سنی، داغی بر دل مردم پاکستان مانده است که با هیچ ابراز همدردی و شرمندگیای تسکین نمییابد. طوری از شهید رحیمی و فعالیتهایش نوشته بودند که گویی دیگر هیچکس نمیتواند جای خالی او را پر و چراغ خانه فرهنگ ایران را در مولتان روشن کند؛ خانه فرهنگی که کنار او روزهای طلایی خود را سپری کرد؛ خانه فرهنگی که به قول خانم قاسمی زهد چراغش بیشتر اوقات از شب تا صبح روشن بود و درش به روی شیعه و سنی باز؛ خانه فرهنگی که با حضور او تبدیل شده بود به تیتر یک روزنامههای اردو زبان؛ خانه فرهنگی که شده بود خاری در چشم وهابیهای منطقه.
وهابیهایی که پس از انقلاب ایران، شاخکهایشان حساستر شده و برای منافعشان در کشوری مثل پاکستان احساس خطر کرده بودند، کابوسشان صدور انقلاب ایران به پاکستان بود. زبان فارسی را از کتابهای درسی پاکستان حذف کرده بودند تا مانعی بتراشند بر سر راه تعبیر این کابوس. فعالیتهای شهید رحیمی مقابل چشم که نه، زیر نظر وهابیهایی بود که تعدادشان هر روز مثل علف هرز بیشتر میشد و به هر قیمتی و با همه توان مقابل شیعه و احکامش میایستادند؛ حتی گروهک سپاه صحابه را برای مقابله با نهضت شیعه جعفری در پاکستان راه انداخته بودند. (۹ و ۱۰)
وی افزود: این کتاب، تلاش ناچیزی است در نشان دادن گوشهای از چهره فرزندان خلف وهابیت و اسرائیل که ریختن خون شهید سید محمدعلی رحیمی و امثال او تنها یکی از جرائمشان است و جهد عاجزشان. چرا که ایمان دارم وی و همرزمان شهیدش که خونشان در راه استحکام و صدور انقلاب ریخته شد، رضایتمندانه از جنت اعلی مینگرند و میشنوند «مفاهیم انقلاب و مفاهیم اسلام، عطر گلهای بهاری است. هیچکس نمیتواند جلوی آن را بگیرد. پخش میشود. همه جا میرود. نسیم روح افزا و روانبخشی است که همه جا را به خودی خود میگیرد. حالا جنجال کنند، داد و بیداد کنند، رفته. صادر شده… (سخنان رهبر معظم انقلاب در ششم آذر ۱۳۹۳). (صفحه ۱۲)
غربت شیعه از زبان شهید رحیمی
همسر شهید نیز در یادداشتی بر این کتاب نوشت: کتاب رسول مولتان را خواندم. خلاصهای از زندگیام با شهید سیدمحمدعلی رحیمی. خلاصهای از روزهایی که من بودم و علی، بعد شدیم من و علی و بچهها و به فاصله چشمبرهمزدنی، من و بچهها ماندیم و جای خالی علی؛ جای خالیای که هیچ وقت برای هیچ کداممان پر نشد. در میان صفحههای این کتاب علی را دوباره کنارمان دیدم. با همه مهربانیهایش کنارمان بود و مهدی و محمد از سر و کولش بالا میرفتند. مینشست و فهیمه موهایش را شانه میکرد. آخر شب، برایش چای میبردم دفترش و تا نیمه شب حرف میزدیم. از شیعه و غربتش برایم میگفت و کارهایی که دوست داشت برای شیعیان انجام دهد. (صفحه ۱۳)
ابوذر و ربذه
قسمتی از کتاب را مرور میکنیم: نامه را روی سینهام گذاشتم. علی از غربت نوشته بود. یاد غربت خودش افتادم. چهره مهربانش که هر وقت من از بیمهریها گله میکردم، خونسردانه نگاهم میکرد. لبخند میزد و نمیگذاشت ادامه دهم.
«برای من حقیر، تاکنون ابوذر فقط یک نام بوده و ربذه فقط یک مکان و اینک آرام آرام فهمیدهام که ابوذر تنها یک نام نیست؛ بلکه روحی است به بلندای همه غریبان و بیکسان و ربذه تنها یک مکان محدود نیست؛ بلکه فضایی است برای تمام غریبان و حقیقتاً چه عالمی است این عالم ابوذر و ربذه! که هم یک بیابان بیکسی است و هم بارش عطر کرامت.»
به هق هق افتاده بودم.
«گفتنی بسیار است اما نمیدانم از چه بگویم و از کجا. همین قدر بگویم، از ایران که پا به بیرون میگذاری، غریبی شیعه و غربت شیعیان را با تمام وجودت حس میکنی و در کل، مسلمانان را گونه دیگر میبینی. بریده از محتوای اسلام و چسبیده به بعضی از ظواهر.»
چقدر تلاش کرد چهره واقعی شیعه را به مردم نشان دهد. چقدر در بودجههایی که میگرفت، صرفهجویی میکرد تا بتواند حتی یک وعده غذا برای چند خانواده فقیر شیعه ببرد. چقدر به خاطر همین کارش متهم شد!
«در مورد اینجا و خانه فرهنگ، طبق معمول مشکلات بسیار است. صبر و تحمل زیادی را میخواهد و کار بیامان و بیپایان. حتی ۱۶ ساعت کار هم، کفاف نمیکند. برنامههای دینی و فرهنگی و آموزشی و ادبی و علمی هم که تمام شدنی نیستند و هر روز باید با دقت خاص و توجه خاص و تنوع لازم انجام شوند و الحمدلله بیش از هر چیز، عنایت و لطف خدای بزرگ شامل حالم است و بس… خب عزیزانم. وقت نماز صبح فرا رسیده. این نوشته را به پایان میرسانم تا انشاءلله فرصتی دیگر».
شب بود. نامه را میخواندم و اشک میریختم و خاطرات علی مثل فیلم از مقابل چشمانم میگذشت. چند خط میخواندم و شروع میکردم به حرف زدن و گفتن از علی برای بقیه. (۱۶۷ و ۱۶۸)

