بی توجهی به سلامت روان بازماندگان میتواند به افزایش افسردگی، افکار خودکشی و آسیبهای اجتماعی در نسل جوان منجر شود چراکه فقدانهای جمعی و مرگهای ناگهانی، تنها به پایان یک زندگی محدود نمیشوند، بلکه پیامدهای روانی عمیقی برای بازماندگان بر جای میگذارد.
سوگ درمان نشده و داغدیدگی شدید میتواند زمینه ساز افسردگی، احساس عذاب وجدان از زنده ماندن و افکار خودکشی شود.
بازماندگان اغلب با این پرسش و افکار درونی مواجه میشوند که:
* چرا من زنده ماندم و دیگران نه؟
* آیا میتوانستم کاری کنم که آنها زنده بمانند؟
* آیا حق دارم خوشحال باشم وقتی دیگران مردهاند؟ چگونه میتوانم با این فقدان کنار بیایم؟
* آیا من مسئول مرگ عزیزانم هستم؟
* چرا زندگی به من ادامه داده شد اما آنها نه؟ آیا می توانم دوباره احساس امید و شادی کنم؟ چگونه به فرزندان یا خانواده خود توضیح دهم؟ آیا وقتی یادشان می کنم، احساس گناه میکنم؟
* چگونه میتوانم درد خود را به دیگران منتقل کنم بدون اینکه آزرده شوند؟ من مقصرم، شاید اگر کاری کرده بودم، آنها زنده می ماندند
* احساس بی فایدگی و پوچی دارم، زندگی دیگر برایم معنی ندارد و همه چیز غیرمنصفانه است – من نمی توانم غم خود را با دیگران تقسیم کنم و هیچ کس نمیتواند رنج مرا درک کند – من همیشه تنها و بی پناه هستم – از آینده و زندگی ادامه یافته میترسم و حس میکنم جامعه و اطرافیان نمی فهمند درد واقعی چیست، گاهی فکر می کنم خودم هم باید میرفتم تا عدالت برقرار شود.
پرسشها و افکاری که اگر بدون حمایت روانی رها شود، می تواند به خود سرزنشی مزمن و ناامیدی عمیق منجر شود، این وضعیت به ویژه در سوگ های ناگهانی و جمعی، شدت بیشتری پیدا می کند.
مهمترین پیامدهای روانی سوگ درمان نشده در بازماندگان هم شامل: «افسردگی اساسی همراه با بی انگیزگی، غم مداوم و احساس پوچی افکار خودکشی و خودآسیب رسانی به عنوان راه فرار از رنج روانی احساس گناه بازماندگی و خودسرزنشی مداوم شامل کابوس، یادآوری های ناخواسته و اضطراب شدید (PTSD)، اختلال استرس پس از سانحه» است.
سوگ پیچیده و مزمن و ناتوانی در پذیرش فقدان اضطراب فراگیر و حملات پانیک، بی حسی هیجانی یا کرختی عاطفی نسبت به خود و دیگران اختلال خواب و تغذیه که سلامت جسمی را نیز تهدید می کند و منجر به انزوای اجتماعی و قطع روابط عاطفی، بحران معنا و احساس بی ارزشی زندگی می شود که البته نادیده گرفتن این علائم، خطر تشدید آسیب های روانی و افزایش رفتارهای پرخطر را در پی دارد.
به گفته متخصصان، دسترسی به خدمات روانشناختی، گفت وگوی همدلانه در خانواده و جامعه و شکستن سکوت پیرامون سوگ از مهمترین راهکارهای پیشگیری از پیامدهای جدی تر آن از جمله خودکشی است.
توجه به سلامت روان بازماندگان نه تنها یک ضرورت درمانی، بلکه یک مسئولیت اجتماعی است که می تواند از انتقال آسیب روانی به نسل های آینده هم جلوگیری کند.
سوگ جمعی و داغدیدگی بازماندگان از بعد اجتماعی و اثر آن بر جوانان و آینده کشور هم به صورت های مختلف نمود پیدا می کند، سوگ درمان نشده بازماندگان نه تنها یک مسئله فردی، بلکه یک بحران اجتماعی و فرهنگی است.
داغ دیدگی شدید می تواند به افزایش احساس ناامیدی و پوچی در جامعه منجر شود، افرادی که خود را مسئول مرگ دیگران می دانند، ممکن است انزوای اجتماعی و گسست از خانواده و دوستان را تجربه کنند، این وضعیت می تواند فرهنگ بی اعتمادی و خشونت پنهان در جامعه ایجاد کند.
بازماندگان جوان، که نقش شکل دهی آینده کشور را دارند، با افکار بی معنایی زندگی مواجه می شوند، بی توجهی به سوگ و رنج روانی، می تواند عملکرد تحصیلی، کاری و اجتماعی نسل جوان را کاهش دهد و در طولانی مدت، این وضعیت به کاهش سرمایه انسانی، کاهش مشارکت اجتماعی و آسیب به بنیانهای جامعه منجر می شود.
ناتوانی در مدیریت سوگ جمعی می تواند نسل آینده را با بحران هویت و ارزشهای اخلاقی مواجه کند، ایجاد سکوت و نادیده گرفتن درد بازماندگان، زمینه ساز انتقال آسیب روانی بین نسلی خواهد شد و پشتیبانی روانی و اجتماعی از بازماندگان، تنها راه پیشگیری از بحران اجتماعی و تهدید آینده کشور است.
برهمین اساس در این زمینه،
نقش جامعه «ایجاد فضای همدلانه و حمایتی، برگزاری مراسم یادبود سالم و ارائه اطلاعات درست است تا بازماندگان احساس تنهایی نکنند»
نقش مسئولین «تأمین دسترسی به خدمات روانشناختی تخصصی، حمایت های اجتماعی و برنامه های پیشگیرانه و بدون انگ اجتماعی یا سیاسی» است.
نقش والدین «برقراری گفت وگوی صادقانه و امن با فرزندان، حمایت هیجانی و کاهش اضطراب، تا جوانان از سوگ خود راهنمایی و محافظت شوند»
همه این نقش ها با هم می توانند احساس گناه بازماندگی، افسردگی و افکار خودکشی را کاهش دهد، ایجاد این حمایت های همزمان، پیشگیری از انتقال آسیب روانی بین نسلی و کاهش پیامدهای اجتماعی بلندمدت را ممکن می سازد.
* متخصص سلامت روان و روانشناس