یکی از همافران نیروی هوایی که در دوران خدمت خود به رهبر انقلاب زبان انگلیسی آموزش داده، با بیان خاطرات قبل از انقلاب نوشت که نفوذ اعتقادات دینی همافران به گونهای بود که نوار قرآن بر روی نوار ترانه ضبط میکردند و برخی نیز در آن دوران خفقان آرزوی شهادت داشتند.
به گزارش هیچ یک _ امروز یکشنبه ۱۹ بهمن در تقویم رسمی کشور روز نیروی هوایی ارتش نام گرفته است؛ روزی به یادماندنی که همافران و ارتشیان با رهبر و مراد خود بیعت کردند و آخرین ضربهها را به پایههای حکومت پهلوی وارد کردند تا چند روز بعد ملت ایران طعم پیروزی را بچشند. کتاب «همافر» که به قلم یکی از همافران قبل از انقلاب به نام مهدی نوروزی نوشته شده، به همت دفتر ادبیات انقلاب اسلامی و توسط انتشارات سوره مهر با فهرست اَعلام در ۴۳۲ صفحه به چاپ رسیده است. بخشهایی از این کتاب را مرور میکنیم:
نگاهی جدید به ارتش رژیم گذشته پیدا کنیم
نوروزی در مقدمه کتاب نوشت: خاطراتی که در این کتاب ذکر شده، فقط بخش کوچکی از فعالیتهای انقلابی اشخاصی است که از سطوح مختلف ارتش شاهنشاهی اعم از نیروی زمینی، نیروی هوایی و نیروی دریایی به جریان افتاد. حوادث درجه در این نوشتار مربوط به اتفاقاتی میشود که در ایستگاه رادار جزیره کیش، پایگاه هوایی مشهد، ایستگاه رادار بابلسر و مکانهای مختلفی از تهران رخ داده است. اگر نویسندگان و محققان موفق به بررسی و نگارش حوادث مربوط به انقلاب اسلامی در ارتش شاهنشاهی بشوند، خواهند دید اعتقادات دینی تا چه وسعتی و با چه عمقی در میان افراد نیروهای نظامی گسترش و نفوذ داشته و سبب چه میزان فعالیتهای انقلابی شده است؛ در آن صورت نظرات و نگاههای تازهای نسبت به ارتش رژیم گذشته پیدا کرده و دلایل اصرار گروهکها بر انحلال ارتش در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و تایید و تعریف حضرت امام(ره) از ارتش را درک خواهند کرد.
اخبار مندرج در روزنامههای ماههای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی که به بخشی از آنها در این کتاب استناد شده است از یک سو، و مصاحبههای متعدد پخششده در رسانهها در ایام و ماههای پس از پیروزی انقلاب از سوی دیگر، نشان میدهد چه تعداد گروه و جریانات مذهبی مختلف در پایگاهها و پادگانهای ارتش و ایستگاههای نظامی در حال فعالیت بودهاند. فعالیتهای شهید سرلشکر کلاهدوز و دوستانشان در گارد شاهنشاهی، فعالیتهای شهید سپهبد صیاد شیرازی و همکارانشان در یگانهای مختلف نیروی زمینی، فعالیتهای شهید سرلشکر بابایی و دوستانشان در پایگاه هشتم شکاری اصفهان، فعالیتهای مرحوم حاج آقا کرمانی، امیر عطاالله بازرگان، امیرحسین مرآتی، شهید سرهنگ شاهحسینی، سرهنگ خداوردی، سرهنگ پورانی و دوستانشان در پایگاه سوم شکاری همدان، فعالیتهای سرهنگ آقاجانی، سرهنگ امیدی، سرهنگ حمزهای و همکارانشان در پایگاه یکم شکاری تهران، سرهنگ مهدوی و دوستانشان در ستاد نیروی هوایی، فعالیتهای کارکنان فنی و خلبانهای هوانیروز و… همگی حکایت از گستردگی مجاهدتها و تلاشهای چهرههای مومن و معتقد نظامی در سراسر ارتش شاهنشاهی بوده است. (۷ و ۸)
نوار قرآن به جای ترانه
پیوند دوستی من با آقای رفیعی روز به روز محکمتر میشد و در نتیجه تعداد نوارهای رد و بدل شده میان ما افزایش پیدا میکرد، تا جایی که پیشنهاد دادم یک بار قرآن را از اول تا آخر با هم بخوانیم تا اشتباهات من رفع شود. ایشان هم قبول کردند. در جلساتی که با هم داشتیم او مثل یک معلم مهربان به تصحیح ایرادهای من میپرداخت و مرا یاد دوران نوجوانیام میانداخت که در مکتبخانه، زمان تعطیلات تابستانی مدرسه، قرآن را ختم کرده بودم.
همین امر باعث شد تا دوستانی که به مرخصی میرفتند، هنگام عزیمت، چند جلد قرآن هم با خود به جزیره بیاورند. اولین بار بود که من و تعدادی از همکارانم با قرآنهای ترجمه شده سلیس و روان آشنا میشدیم. مترجم این قرآنها آقای مهدی الهی قمشهای بود. علاقهمندی به قرائت قرآن میان دوستان موجب شد بعضی از آنها صدای قاریان قرآن را از رادیوهای کشورهای عربی ضبط کنند. از میان قاریانی که همکاران صدای آنها را ضبط کرده بودند، صدای عبدالباسط ذ و ابو شوشا دلنشینتر بود.
دست تقدیر الهی در آن جزیره دور افتاده میان منجلاب فساد و آلودگی و کنار کاخهای سلطنتی، حرکت شگفتانگیزی راه انداخته بود؛ حرکتی که از کارکنان علاقهمند به شنیدن ترانههای غربی و ضبط کردن آنها از رادیوهای خارجی، اشخاصی ساخته بود که در رادیوهای خارجی دنبال ضبط آوای شورانگیز قرآن از زبان قاریان مختلف میگشتند! با گذشت زمان همکارانمان نوارهای کاست پر شده از ترانههای روز را پاک میکردند و جای آن سخنرانیهای مذهبی و نوای قرآن پُر میکردند. (صفحه ۵۲)
از غربزدگی تا آرزوی شهادت
جزیره کیش علیرغم همه سختیها و ناملایمات، برای من حکم یک دانشگاه را داشت. آنجا چیزهای زیادی آموختم؛ چیزهایی که آموختنشان در جاهای دیگر ممکن نبود. امور و حوادثی را تجربه کردم که تجربهاش فقط و فقط در آن جزیره امکانپذیر بود. دست تقدیر الهی در آن مکان دورافتاده، دوستان ارجمندی را سرِ راهم قرار داد که بعضیشان نماد ایمان و الگوی اخلاص بودند و ما را با رفتار و گفتار و کردارشان به راه راست و وادی نور هدایت کردند. پنج سال پیش که وارد جزیره شدم، غربزدهای بودم مسحور و شیفته جاذبههای مادی غرب؛ افسرده، مایوس، خودباخته و در آرزوی بازگشت به دنیای غرب اما هنگام ترک جزیره، به شخصیتی تبدیل شده بودم غرق در اندیشههای انسانساز اسلامی، متکی به باورهای استوار دینی و آرزومند مجاهده در راه بازگرداندن عزت و غرور از دست رفته وطن اسلامی و نیل به مقام رفیع شهادت در این مسیر! (صفحه۱۴۱)
وقتی یک همافر، معلم انگلیسی رهبر انقلاب میشود
یکی از روزهای اواسط زمستان ۵۵، حاج آقا نیری پس از اتمام کلاس، بر اساس شناختی که از من پیدا کرده بود و اطلاعی که از توانایام در تدریس زبان انگلیسی داشت، گفت «یکی از دوستان خوب ما نیاز به آموزش زبان انگلیسی دارن. بنده نظرم اینه که شما مسئولیت تدریس رو به عهده بگیری.»
– چشم حاج آقا! ایشون کی هستند؟
– نویسنده همون کتاب «گفتاری در باب صبر» که خوندیم.
– آقای حسینی خامنهای؟
– بله! ایشون یکی از روحانیون روشنفکر، مجاهد و زندونکشیده هستن. سید بزرگواری هستن. توفیقیه که نصیب شما شده.
– ممنون هستم حاج آقا. کی قراره کلاس شروع بشه؟
– انشاءالله فردا یا پس فردا قرار میذارم و بهتون خبر میدم.
چند روز بعد، سوار بر ماشین استاد، از خیابانی معروف به خیابان خاکی وارد کوچه پهنی شدیم که انتهایش به کوچه باریکی وصل میشد. ماشین را ابتدای کوچه، پشت یک فولکس آبی رنگ پارک کرده و پیاده شدیم.
– آقای نوروزی! این فولکس رو میبینی؟
– بله! چطور مگه؟
این ماشین آقای خامنهایه.
– خیلی خوبه. پس ایشون رانندگی بلدن؟
– ایشون خیلی چیزها بلدن. اون دری که میبینی، در خونهشونه.
انتهای کوچه پهن و ابتدای کوچه باریک، زنگ درِ کوچکی را به صدا درآوردیم. پس از چند لحظه در باز شد. در چارچوب در، قیافه مهربان و دوست داشتنی روحانی سیدِ بلند قدی نمایان شد که ما را به ورود به منزل دعوت میکرد. با اصرار استاد، اول ایشان و بعد ما وارد اتاق شدیم. کف اتاق با چند تخته گلیم تمیز، مفروش بود و اطراف اتاق، قفسههای پر از کتاب گذاشته بودند. در محل نشستن و مطالعه حاج آقا، میز پایهکوتاه کوچکی قرار داشت که اطرافش حدود ۱۰ جلد کتاب و دفتر، پراکنده بود. کتابهایی که توجه مرا جلب کردند، کتاب «جنگ نیشکر در کوبا» و «تحریم تنباکو» بود. کنار میز، سماوری با صدای ملایم میجوشید و بخار آب از کنار قوری در هوا پخش میشد.
پس از احوالپرسی گرم و صمیمانه حاج آقا و معارفهای که صورت گرفت، با استکانهایی از چای، از ما پذیرایی شد. استاد و بنده که مقابل حاج آقا دوزانو نشسته بودیم، پس از خوردن چای، منتظر شروع صحبت ایشان شدیم.
– آقای نوروزی شما هستین؟ از زیارتتون خوشحالم. تعریف شما رو قبلاً از از آقای نیّری شنیده بودم. توی نیروی هوایی مشغول چه کاری هستین؟
– من همافرم؛ همافر یک. متخصص دستگاههای رادیوزمینی. توی سایت رادار، هواپیماهایی که شناسایی میشن، افسرای عملیات از طریق این دستگاهها با خلبانها تماس میگیرن.
– شنیدم خارج دوره دیدین؟
– درسته حاج آقا. من ۱۷ ماه تو انگلستان دوره دیدم. دستگاههایی که اینجا هستن، انگلیسیان. توی کیش دستگاهها همه اسرائیلی بودن.
– خیلی خوب، پس شما زبان انگلیسی رو توی انگلستان یاد گرفتین…
– البته قبل از اعزام هم یه دوره ۶ ماهه توی مرکز آموزشهای هوایی، انگلیسی خوندم. تمام کتابهای درسی هم به انگلیسیان. زندگی توی انگلستان، زبانم را تقویت کرد.
استاد نیری به حرفهای ما گوش میداد. از لبخندش معلوم بود از برگزاری جلسه رضایت دارد. حاج آقا شروع کرد به ریختن چای دوم. فضای اتاق، معنوی بود. همه اسباب و وسایل، ساده و بیپیرایه بودند. چهره لاغر حاج آقا، با عینک و ریش کموبیش بلندِ جو گندمیاش، بسیار دوست داشتنی بود. قیافه مهربانش با عمامه سیاه تمیز و مرتب، روی سرش نورانی شده بود. پس از گذاشتن چای دوم جلوی ما پرسید:
– آقای قنبری رو میشناسین؟
– بله! توی انگلستان با ایشون آشنا شدم. الانم جای بنده منتقل شدن کیش. ایشون ارشدتر از من هستن. قبل از ما توی انگلستان دوره دیدن.
– بنده مدتی ایشون رو به زحمت انداختم. مختصری انگلیسی خوندیم. اما هنوز مبتدی مبتدی هستم. انشاءالله در محضر شما بتونیم انگلیسی رو یاد بگیریم. (۱۷۰ تا ۱۷۲)
همسری با چادر مشکی در کیش
منزل جدیدی که اجاره کرده بودم، به علت داشتن امکانات بیشتر و دو اتاق خواب، زمینه را برای برگزاری جلسات و پذیرایی از مهمانهای بیشتر فراهم کرده بود؛ به خصوص برای مهمانانی که از شهرهای دیگر میآمدند؛ مثل همافر محمد عباسی. ایشان از دوستان مذهبی جزیره کیش بود که به علت ناسازگاریاش با سازمان به ایستگاه رادار شهرآباد مشهد منتقل شد. جزو اولین همافرانی بود که هنگام اقامت در کیش ازدواج کرد و همسرش چادر مشکی سر میکرد. چنان اتفاقی یعنی داشتن همسری با پوشش چادر مشکی اتفاق بزرگی بود و بدون تردید روی بقیه کارکنان و اطرافیان اثر میگذاشت. بعد از ازدواج او، دیگران جرات کردند یا تصمیم گرفتند با دختران مذهبی که چادر مشکی سر میکردند، ازدواج کنند.
آقای عباسی انسانی بود متعبد که در راهافتادن جلسات دعای ندبه و دعای کمیل در کیش تاثیر زیادی داشت. او تصمیم گرفته بود از نیروی هوایی استعفا بدهد. وقتی متوجه شد من با حاج آقای خامنهای در ارتباط هستم، از من درخواست کرد زمینه ملاقاتش را با حاج آقا فراهم کنم تا در ارتباط با استعفای خود با ایشان مشورت کند. وقت ملاقات گرفته شد و به زیارت حاج آقا رفتیم. پس از پذیرایی گرم و محبتآمیز ایشان و معارفهای که انجام شد، آقای عباسی شروع به صحبت کرد:
– حاج آقا! اوضاع نیروی هوایی بسیار وخیمه. میترسم با ادامه خدمت در این محیط، نه تنها به ظلم خدمت کرده باشم، بلکه به دین و ایمانمون هم لطمه وارد شه. خیلی فکر کردم. بالاخره تصمیم گرفتم استعفا بدم تا نظر حضرت عالی چی باشه!
– احساسی که شما دارین، قابل تقدیره. بله. خدمت در چنین محیطهایی کمک به ظلمه اما وضع شما فرق میکنه. شما نه فقط به ظلم خدمت نمیکنین بلکه افکار شما، فعالیتهای شما اساساً مبارزه با ظلمه. بدون شک اشخاص مومنی مثل شماها در محیط کاریشون بی تاثیر نیستن. در چنین محیطهایی شما و امثال شما حجت محسوب میشین. اصلاً صلاح نیست استعفا بدین. تکلیف شما موندن و انشاءالله مقاومت و صبره تا خدا فرجی حاصل کنه! (۱۸۳ و ۱۸۴)
چرا همافران به انقلاب پیوستند؟
تکرار کلمه «همافران» در اعتصاب غذاها و اعلام همبستگیها برای من که یک همافر بودم، قابل درک و تجزیه و تحلیل بود. بالاخره آن آتش تبعیض و تحقیر و توهینهای مداوم، به محض مساعدشدن شرایط، از زیر خاکستری که سالها آن را به بهانهها و شیوههای مختلف میپوشاندند، بیرون زده بود. شعلههای چنان آتش فراگیری به بقیه اقشاری که به انواع مختلف تحت ظلم و ستم گذران زندگی میکردند، کشانده شده بود. با این حوادث یکی از ارکان مهم رژیم شاهنشاهی که ارتش بود، به لرزه درآمد و ستون اصلی نظام سلطنتی شکاف عمیقی برداشت و پیشبینی یک ماه قبل حضرت امام در مصاحبه با هفته نامه «ژون آفریک» تحقق پیدا کرد؛ «شما باور نمیکنید که ارتش با ملت است و در آینده نزدیکی به شاه پشت خواهد کرد. پیروزی ما حتمی است و جمهوری اسلامی تحققش برای من خیلی روشن است.»
انگیزههای پیوستن همافران به انقلاب اسلامی متفاوت بود. انگیزه اکثر قریب به اتفاق آنها، گریز از تبعیض و تحقیر و توهینهایی بود که در معرض آنها قرار گرفته بودند و رو آوردن به عدالت و استقلالی که تشنه آن بودند. اما انگیزه گروه دیگری از آنها ریشههای مذهبی داشت که با تداوم و گسترش انقلاب اسلامی بر تعدادشان افزوده میشد. در پایگاه مشهد ما شاهد هر دو گروه بودیم. هرچه زمان میگذشت و پیامها و آگاه سازیهای حضرت امام و شاگردان ایشان و کارکنان مومن افزایش مییافت و انقلاب رو به پیروزی پیش میرفت، بر تعداد مومنین به انقلاب اسلامی اضافه میشد. آنها به امید قرارگرفتن در پرتو عدالتگستر نظام اسلامی، شخصیت مییافتند و به آرزویشان که استقلال و رشد و شکوفایی بود، نایل میشدند (۳۶۱ و ۳۶۲)
بیعت همافران با امام خمینی(ره)
تفسیرهای سیاسی و تحلیلهای خبری حکایت از آن داشت که مردم عظیمالشأن ایران اسلامی با قاطعیت تمام به دولت بازرگان رای اعتماد دادند. آنچه در این میان تعجب همه را برانگیخت، عکسی بود که روزنامه کیهان از نظامیانی انداخته بود که در برابر حضرت امام به حالت خبردار ایستاده بودند. عکس به علت حفظ جنبههای امنیتی از پشت سر نظامیان گرفته شده بود. در گوشه عکس نوشته شده بود «هزاران نظامی امروز برابر امام رژه رفتند.»
روزنامه کیهان توضیح بیشتری درباره این عکس نداده بود اما روزنامه اطلاعات ضمن درج عنوان «گروه زیادی از همافران با لباس نظامی در راهپیمایی شرکت کردند.» در صفحه ۲ تحت عنوان «همافران در منزل امام خمینی» به توضیح مطلب پرداخته بود؛ «امروز صبح گروه کثیری از همافران و پرسنل نیروی هوایی با لباس شخصی به منزل امام خمینی آمدند و در حالی که کارتهای شناسایی خود را در دست داشتند، همبستگی خود را با انقلاب ملت ایران به رهبری امام خمینی اعلام کردند. سپس به سوی یکی از مسیرهای راهپیمایی حرکت کردند.»
روزنامه اطلاعات در ادامه همین موضوع نوشته بود «ساعت ۱۰ صبح امروز(۱۹ بهمن) گروه کثیری از پرسنل نظامی نیروی هوایی، با وجود آنکه اعلام شده بود امروز امام استراحت میکنند، به محل اقامت امام خمینی رفتند و یک صدا فریاد میزدند “ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان تویم خمینی” امام خمینی که به دنبال کسالت مختصر ناشی از خستگی، دیروز را استراحت کرده بودند، به اصرار مردم با وجود توصیه پزشکان به استراحت از پنجره اتاق خود با تظاهرکنندگان دیدار کردند و طی سخنانی به آنها گفتند «همانطور که در اشعار خود گفتید تا حالا در اطاعت طاغوت بودید و حالا به قرآن پیوستید. قرآن حافظ شماست. قرآن نجات بخش شماست. قرآن بهترین پشتوانه برای مردم است. امیدوارم با کمک شما بتوانیم در اینجا حکومت عدل اسلامی را برقرار کنیم. به نظامیان مبارز و فهمیده و شجاع که به نهضت پیوستهاند، درود میفرستم.»
در این لحظه یکی از نظامیان، قطعنامه نظامیان را قرائت کرد. در این قطعنامه پس از درود به پیامبر بزرگوار اسلام و ائمه اطهار، پیوستن گروه کثیری از پرسنل ارتش به نهضت اعلام شد. نظامیان اعلام کردند که تا آخرین قطره خون از جمهوری اسلامی دفاع میکنند.(۳۸۳ و ۳۸۴)
پیروزی خون بر شمشیر مبارک
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی با سرافرازی و نشاط، کتابها، جزوهها و نوارهای پنهان در مخفیگاهها را بیرون آوردیم و بدون نگرانی از عوامل سازمان ضد اطلاعات و بدون واهمه از حملات ساواک در طاقچهها و قفسههای اتاق چیدیم و هر از گاهی به تماشای لذت بخش آن نشستیم؛ لذتی خارج از تصور و توصیف! صدای روحبخش تلاوت قرآن و آوای دلنواز اذان از بلندگوهای میدان صبحگاه پخش شد و ما بدون احساس کمترین دلواپسی و با کمال افتخار وضو گرفتیم و در هر جایی که مناسب بود، جانماز پهن کردیم و به نماز ایستادیم. رفته رفته بر تعداد نمازگزاران افزوده شد و نمازهای جماعت برپا کردیم. قرآنهای کوچک و بزرگ روی میزهای کار قرار گرفتند و قفسههای اتاق فرماندهان و مدیران با کتابهای مذهبی و رساله حضرت امام مزین شدند و عکس زیبای رهبر کبیر انقلاب با آن چهره نورانیاش به جای قاب عکسهای شاه و شهبانو و ولیعهد بالای سر فرماندهان نصب شد. جعبههای شیرینی بهدست و با دستهگل، راهی منازل شهدا و جانبازان انقلاب شدیم تا این پیروزی بزرگ را به خانواده شریف و فداکار آنها تبریک بگوییم.
بر روی نوار دستههای گل نوشتیم «پیروزی خون بر شمشیر مبارک باد» و ما به شکرانه چنین پیروزی شگرف و حیرت آوری بر بالای بامها رفته و تکبیر گفتیم و روزها و هفتهها جشن گرفتیم و به یکدیگر تبریک گفتیم و هفتهها و ماهها پوتین به پا و اسلحه به دوش خواب و استراحت را بر خود حرام کردیم تا از انقلابمان، از انقلاب اسلامیمان پاسداری کنیم؛ انقلابی که ارزان به دست نیاورده بودیم؛ انقلابی که از آن عطر شهدای کربلا را استشمام میکردیم.(صفحه ۳۹۳)




