مجموعه داستان «خان نخلستان» با محوریت شخصیت شهید رئیسعلی دلواری چهارمین عنوان از مجموعه «نیاکان ما» دربرگیرنده هشت داستان درباره این شخصیت ایرانی است.
به گزارش هیچ یک _ مجموعه داستان «خان نخلستان» با محوریت شخصیت شهید رئیسعلی دلواری نوشته شده است. این کتاب چهارمین عنوان از مجموعه «نیاکان ما» است که عناوینش با محوریت معرفی قهرمانان ملی و شخصیتهایی چاپ میشود که تا پای جان مقابل بیگانگان و دشمنان کشور ایستادگی کردند. تا امروز سه مجموعه داستان «خفته در خون» درباره یارمحمدخان کرمانشاهی، «گردن کشان» درباره ستارخان و «آخرین مرثیه» درباره امیرکبیر در قالب مجموعه «نیاکان ما» منتشر شده اند.
«خان نخلستان» درباره رئیسعلی دلواری است که در ۳۲ سالگی باعث زمینگیری نیروهای متجاوز انگلیسی در بوشهر شد. حرکتهای مبارزاتی رئیسعلی به عنوان یک جوان روستایی بوشهری از اهالی تنگستان که فقط هم در حرکات نظامی خلاصه نمیشوند، باعث شد نیروهای مجهز امپراتوری بریتانیا در جنوب ایران ناکام بمانند و در نهایت پس از شهادت او ناچار به خروج از جنوب ایران شوند. رئیسعلی فرزند خان دلوار بود اما مانند خوانین بزرگ، تفنگچی و نیروی آماده نداشت. با این حال موفق شد مردم جنوب ایران را ضد بیگانگان با خود همراه کرده و علیه آن ها مبارزه کند.
مجموعه داستان مورد اشاره دربرگیرنده هشت داستان درباره این شخصیت ایرانی است که عناوین و نگارندههای آنها «مو چِم از عِیال رییس کمتِرِن؟» نوشته مریم ناقبی، «اولین گلوله» نوشته محمدمهدی محکمی، «خونه ات خراب اجنبی!» نوشته محمد حیدری، «در سایه سار نخل» نوشته مطهره رضایی، «دِی حسین» نوشته علی بهادری، «رد خون» نوشته سیدعباس حسینیمقدم، «رییس (تاوان)» نوشته فاطمه زیارتی و «جنگ دلوار» نوشته مرضیه دیرنیک است.
قسمتی از متن کتاب
پنج، شش(۶) انگلیسی سواره به کمین نزدیک میشدند. پشتسرشان هم نزدیک ده(۱۰) هندی نزدیک میشدند. کمین داشت قتلگاه خودشان میشد. به رییسعلی نگاه کردند. اسب دیگری هم از طرف دیگر جاده آمد. کنار دیگر سوارههای وسط جاده ایستاد و چیزی گفت. صدایش واضح نیامد. ولی هر پنج نفرشان تفنگها را کشیدند و به اطراف نشانه رفتند. سه نفر طرف سنگر کمین و دونفر طرف درختهای آن طرف میرفتند. بوشهریها هاجوواج به هم نگاه میکردند. چیزی نمانده بود که محاصره شوند. رییسعلی لحظهای در فکر فرو رفت. تفنگش را در دستش سبکسنگین کرد. به همراهانش نگاه کرد. بیآنکه حرفی بزند. آرام به مسلم که کنارش بود گفت:«شما همین مسیری که اومدیم رو برگردید طرف اسبها. صدای گلوله که اومد ده ثانیه صبر کنید. اگر نیومد شما برید.» چشمهای مسلم میخواست از حدقه بیرون بیاید. نمیخواست برود. خواست با صدای بلند بگوید: «نه. ما هم میمونیم.» که رییسعلی دستش را گذاشت روی دهان مسلم. دیگران هم به آن دو نگاه میکردند. مسلم ساکت شد. برگشت و به یعقوب و ابراهیم هم گفت. آنها هم اعتراض کردند. وقت تنگ بود. صدای انگلیسیها از هر طرف داشت نزدیکتر میشد.
رییسعلی به تندی گفت:«برید دیگه. وقت نیست.» آنها یکییکی طول خاکریز کناریشان را گرفتند و از معرکه بیرون آمدند. چند لحظه بعد فقط رد قدمهایشان روی زمین مانده بود. انگلیسیها از هرطرف نزدیک میشدند. کار هر لحظه سختتر میشد. رییسعلی صبر کرد تا صدای اسبهایی که از پشت میآیند آرامتر شود. صدایشان آرام شد. دیگر تکان نمیخوردند. آنها پشت درختهایی بودند که فاصله چندانی با کمین نداشت. فقط صدایشان بود که میآمد. صدای شش اسبی که حالا سوارههایشان پیاده میشدند. رییسعلی تفنگش را در دست گرفت. ناگهان به جهیدنی اولین گلوله را شلیک کرد. اولین انگلیسی به زمین افتاد. لحظهای سکوت شدو آن دو هندی همراهش شروع به شلیک کردند. شلیک میکردند و نزدیک میشدند. دو نفر دیگر هم سریع آمدند و به دو هندی پیوستند. انگلیسیهای دیگر هم از پشت درختها دوان دوان نزدیک میشدند. تا خواست تفنگش را پر کند صدایی نزدیک شد. محاصره کامل شده بود و فقط یک کورهراه مانده بود. یکی از هندیها از کمین بالا آمد و خودش را پرت کرد کنار رییسعلی. تفنگ کنار دستش افتاد. رییس وقت نداشت که تفنگش را پر کند. دست کرد و کلت کمریاش را از شال دور کمرش بیرون کشید. شلیک کرد. دومین نفر هم افتاد. بیش از ده ثانیه گذشته بود. بلند شد که برگردد. دوید. انگلیسیها بین درختها موضع گرفتند. شلیک کردند. پیاپی شلیک میکردند و رییسعلی بیدفاع میدوید طرف همراهانی. اولین گلوله به پهلویش خورد. افتاد زمین. یک هندی پشت سرش وارد کمین شد. نشانه گرفت روبه رییسعلی که ابراهیم هندی را از پا درآورد. ابراهیم نزدیک شد و همین حین که انگلیسیها تفنگهایشان را پر میکردند زیر بغل رییسعلی را گرفت و با خودش برد. شش نفر دویدند دنبالشان سه نفر وسط جاده هم. از فاصله دوری میآمدند. که چند گلوله دیگر هم طرفشان شلیک شد. مسلم و یعقوب و رسول شلیک کردند. تا انگلیسیها زمینگیر شده بودند هر پنجنفرشان برگشتند. سوار اسبها شدند. رییسعلی سوار شد. به پشت سرش نگاه کرد. انگلیسیها دنبالشان میکردند. حالا صدای گلولهها به گوش همه آدمهایشان رسیده بود. (صفحه ۱۹ و ۲۰)
مجموعه داستان «خان نخلستان» به قلم جمعی از نویسندگان در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ بالکی، با ۷۸ صفحه و شمارگان ۲۰۰ نسخه توسط نشر صاد در سال ۱۰۴۴ منتشر شد.