رهبر معظم انقلاب از کتاب حماسه هویزه به عنوان بخشی از یادداشتهای جوانان انقلابی در میدان نبرد یاد کردند که سرگذشت شورانگیز و عاشقانه آنان، پیام جاودانهای برای همه ملتها و نسلهاست.
به گزارش هیچ یک ، سهشنبه ۱۶ دی، روز شهدای دانشجو و بزرگداشت شهادت حماسی جمعی از مدافعان شهر هویزه به فرماندهی سیدحسین علم الهدی است؛ شهری که رزمندگان اسلام با نثار جان خود به خاک این شهر روحی کربلایی دمیدند.
کتاب حماسه هویزه به قلم نصرتالله محمودزاده، مروری دوباره بر حماسه هویزه و روزهای تلخ اما بهیادماندنی آن است. در دل مقاومت بود که آموختیم، چگونه از خود دفاع کنیم. از آن پس ورق جنگ برگشت. هویزه از آن جهت مظلوم پرونده جنگ است که پیام شهدا آنطور که باید، به اهلش منتقل نشد و هنوز ناگفتههایش بیش از حد تصور است. چرا نباید بدانیم چه بر هویزه گذشت که نتوانستیم حتی شهدا را از چنگ دشمن نجات دهیم؟ مسأله هویزه، مسأله جنگ و گریز نیست؛ مسأله آزمایش و خطا نیست. هویزه با بیش از ۱۶۰ شهید، فرهنگ مقاومت را در ماههای آغاز جنگ، سرمشق چهگونه جنگیدن قرار داد و عاشورای حسینی را از بایگانی تاریخ تشیع وارد کارزار نمود.
رهبر معظم انقلاب در آن زمان که رئیس جمهوری اسلامی ایران بودند، در سرآغاز کتاب حماسه هویزه نوشتند: بخشی از این یادداشتها را که سرگذشت شورانگیز و عاشقانه جمعی از جوانان انقلابی ما در میدان نبرد با دشمن متجاوز است، مطالعه کردم. درسی که این خاطره حماسه آمیز و جانگداز میدهد، پیام جاودانهای برای همه ملتها و نسلهاست. درس مقاومت مردانه انسانهای بزرگی است که اراده پولادین و قدرت والای بشری خود را به اراده الهی متصل ساختند و آگاهانه قدم در میدان فداکاری نهادند و صحنه نبرد با دشمن اسلام را با خون خود رنگین ساختند.
ایشان افزودند: دو روز پیش از این عاشورای خونین، من خود در دل بیابانهای جنوبی و شرقی هویزه این عزیزان را دیدم که شجاعانه و عاشقانه به قلب عرصه جنگ و به سوی خط تماس پیش میرفتند. تجهیزات ابتدایی و کمبودهای تدارکاتی و حتی دلسوزیها و توصیهها در همت بلند و عزم راسخ آنان فتوری پدید نمیآورد و دل مومن و مشتاق و خونگرم و جوشانشان همه سختیها را بر آنان هموار کرد.
حضرت آیت الله خامنه ای تاکید کردند: معجزه انقلاب و کورههای جنگ تحمیلی از جوانان خداجوی، انسانهای بزرگ پدید آورده است که توکل عارفان و متانت پیران را با امید جوانان و صفای کودکان در خود جمع کردهاند. سراسر دوران جنگ، سرشار از ماجراهای رویاگونه این راهیان شب و شیران روز است و گروه شهیدان هویزه از برجستهترین آنانند. بیشک اگر لحظات پر معنا و پر ماجرای هر یک از این شهادتها ثبت میشد -چنانکه در این یادداشتها آمده- به چشم میآمد، غنیترین میراث معنوی برای تاریخ به جا میماند. افسوس که بدین مهم، به قدری که باید همت گماشته نمیشود. لذا این نوشتهها را که در نوع خود بسیار کم نظیر است، باید قدر دانست و کوشش فراهم آورنده آن را ارج نهاد. (۶ و ۷)
کتاب حماسه هویزه به همت انتشارات شهید کاظمی در ۷۵ صفحه به چاپ رسیده است. به شهدای هویزه درود می فرستیم و قسمت هایی از این کتاب را مرور می کنیم:
تخریب به موقع، ترمیم به موقع!
بچهها آرام آرام در دشت پراکنده شدند. بیشتر عراقیها تانک و تجهیزات خود را رها کرده بودند و به روستاها پناهنده شده بودند. به هر روستا که میرسیدیم، عدهای موظف میشدند عراقیها را تسلیم کنند و آنان را کوچه به کوچه و خانه به خانه از روستا جمع و روانه پشت جبهه کنند.
برای جمع آوری غنائم از کسی کاری ساخته نبود. تا توپخانه حدود پنج کیلومتر فاصله داشتیم که هنوز نصف آن را هم طی نکرده بودیم. بچهها خسته بودند ولی همچنان پرقدرت پیش میرفتند. محمد فاضل راهش را به سمت راست دشت، جایی که تانکی در حال سوختن بود، کج کرد و شروع کرد به دویدن. غیر منتظره بود. فریاد زدم «محمد! کجا میری؟» با دست اشاره کرد و گفت «این عراقیه داره میسوزه. بیا خاکش کنیم.» به سمت او دویدم.
– حالا چه وقت این کارهاست؟ بعد هم میشه این کارو کرد.
– گناه داره. میخواسته از تانک در بیاد، نتونسته، داره میسوزه.
– تو تخریبچی هستی یا ترمیمچی؟
خندید.
– تخریب به موقعش، ترمیم هم به موقعش. این تانک رو خودم زدم، تنها تانکی بود که مقاومت میکرد.
گفتم «بعد پشیمون شدی؟» رسیده بودیم به تانک. گفت «نه! اتفاقاً خیلی هم راضیم. زدنش وظیفه بود، حالا خاک کردن سربازش هم وظیفه است.»
آتش را خاموش کردیم، عراقی را دفن کردیم و بعد هم به سرعت خودمان را به بچهها رساندیم. وقتی به بچهها رسیدیم، به محمد گفتم «حالا که گذشت، ولی کار درستی نکردیم. فکر کن اگه هر کسی میخواست سر خود بره یه جا آتیش خاموش کنه، کی میموند برای پیشروی؟» گفت «حالا دیگه گذشته. بیا! این هم توپ خونه عراقیها.»
عجیب بود. توپخانه بدون هیچ مقاومتی تسلیم شد. از دو طرف حتی یک تیر هم شلیک نشد. بیشتر عراقیها با لباس زیر و دستهای بالا تسلیم شدند و توپخانه را تحویل نیروهای ما دادند. وضع همان قدر که به نظر همه مطلوب و رضایت بخش بود، به نظر من نگران کننده بود. شنیدم که حسین(علم الهدی) گفته است «امشب را استراحت میکنیم و فردا را به طرف ایستگاه حمید راه میافتیم». (۲۵ تا ۲۷)
از آغوش گرفتن عراقیها تا زیر شنی تانکها
با شنیدن صدای تانکها، پشت خاکریزی پنهان شدم. حالا تانکها در دیدرس من بودند. تانکهای خودمان را خیلی زود تشخیص دادم. همان تانکهایی که از بیسیم میگفتند، ما دیگر مهمات نداریم، حالا کنار تانکهای دشمن ردیف شده بودند. در ظاهر، بچهها هم فریب تانکهای خودی را خورده بودند و راحت و بیاحتیاط به سمت آنها رفته بودند. به اطراف نگاه کردم و خودم را یک خاکریز جلو کشیدم؛ با احتیاط و سینهخیز از این خاکریز همه چیز پیدا بود. پنج نفر از بچهها مجروح و خون آلود کنار هم افتاده بودند. به نظر میرسید یکی از آنها هنوز زنده باشد؛ دستش کمی حرکت میکرد. فکر کردم بلند شوم و خودم را هرچه زودتر به او برسانم، اما صدای تانکهای دشمن و حضور سمج دو تا از آنها مانع بلند شدنم شد؛ چرا که به راحتی در دید آنها قرار میگرفتم.
دو تانک دشمن خلاف آن سمتی که من تصور میکردم، راه افتادند سمت مجروحان. با خودم گفتم حتماً نزدیک بچهها که برسند، راهشان را کج میکنند یا میایستند. تانکها نزدیک و نزدیکتر شدند ولی نه ایستادند و نه راهشان را کج کردند. دستهایم را روی چشمانم گرفتم و سرم را بیاختیار به لبه خاکریز کوبیدم. آنچه در آن حال میشنیدم، صدای آزاردهنده زنجیر تانکهای دشمن بود ولی برای من از همه جانسوزتر فریاد مجروحی بود که حرکت تانک عراقی و سنگینی آن را بر بدنش احساس میکرد. تانکها با تکهپارههایی از گوشت و استخوان به جا مانده بر زنجیرها گذشتند و پنج جنازه را با خاک هم سطح کردند. از جنازهها تنها مقداری که به زیر چرخ نرفته بود، سالم مانده بود. سری، دستی، پایی یا سینهای.
تانکها رفتند، ولی من توان بلند شدن نداشتم. به فکر روز گذشته افتادم؛ روزی که آن همه اسیر را مثل مهمان در آغوش گرفتیم و آنقدر با آنها ملاطفت کردیم که تصور کردند، فریب و توطئهای در کار است. حالا جنازه همان بچههایی که دیروز دشمن را در آغوش گرفته بودند، لابهلای زنجیر تانکهای دشمن خرد میشد. به تسلای ته مانده جنازههاشان حرکت کردم. تانکها آرام آرام دورتر شدند و من که نمیخواستم پیش از گرفتن انتقام خون این تازه شهیدان، به دست دشمن بیافتم، باید کمی تامل میکردم تا تانکها به قدر کافی از جنازهها فاصله بگیرند. (۵۰ و ۵۱)
صحنه ای از جنایتهای سربازان بعثی
با همه این حرفها زنده ماندن روزعلی چیزی شبیه معجزه بود. دستی به پشتش زدم و گفتم «فکر نمیکردم تو رو زنده ببینم. این دو روز خیلی خبرتو گرفتم، هیچکس ازت خبر نداشت.» روزعلی با خونسردی گفت: آخه من اون شب هویزه موندم. فردا صبحش اتفاق عجیبی افتاد. تو هویزه هیچ جنبندهای دیده نمیشد. بچهها شب قبل، شهر رو تخلیه کرده بودن. حمله دشمن قطعی بود ولی نمیدونم چرا دلم نمیاومد از شهر بیرون بیام. از خیابون اصلی به طرف پل حرکت کردم. هنوز چند قدمی به پل مونده بود که از پشت سر صدایی شنیدم. سر جا ایستادم و گوشم رو تیز کردم. جرأت نداشتم به عقب برگردم. همین طور که ایستاده بودم، دوباره صدا رو شنیدم «شما هنوز نرفتین؟ سربازهای ایرانی دیروز رفتن».
کمی آروم گرفتم و برگشتم به عقب. پیرمردی بومی بود، با صورتی سیاهسوخته. دو پیرزن هم کنارش ایستاده بودن. طرف دیگه خیابون، دو پسر بچه حدود ۱۰ ساله، نیمخیز به دیوار تکیه داده بودند. با پیرمرد سلام و علیک کردم و پرسیدم «شما چرا نرفتین؟» گفت «کجا بریم؟ جوونهامون با علم الهدی رفتن. به دو تا پیرزن، پیرمرد و بچه که کاری نمیتونن داشته باشن. چیزی نداریم که دشمن بتونه ازمون بگیره».
همینطور که پیرمرد داشت حرف میزد، متوجه شدم که صدای ماشین میاد؛ صدای جیپ. پیرمرد هم متوجه شد. دستمو گرفت و گفت «عراقیهان. شما برین تو خونه مخفی بشین!» گفتم «پس شما چی؟» گفت «فکر ما رو نکنین. اونها با شما کار دارن.» وارد حیاط که شدم، سریع خودمو رسوندم به یک اتاق مشرف به خیابان. جیب رسید به در حیاط. چهار نفر از توی جیب پیاده شدند. پیرمرد از جاش تکون نخورد. بچهها هم همینطور. پیرزنا دستشون میلرزید.
فرمانده عراقی یک سرگرد بود. به طرف پیرمرد اومد و گفت «پس بقیه کجا رفتن؟ نیروهای خمینی کجان؟» پیرمرد سرشو پایین انداخت و گفت «نمیدونم.» سرگرد با عصبانیت پرسید «مگه تو اهل این شهر نیستی؟» پیرمرد به همون آرومی جواب داد «آره! ولی نمیدونم.» سرگرد رو کرد به اونا و گفت «شما عربید، ما هم عربیم. هیچ دعوایی هم با هم نداریم. وقتی نیروهای ما اومدن، سعی کنین استقبال خوبی ازشون بکنین؛ در این صورت ما شما رو تو تلویزیون عراق نشون میدیم».
پیرمرد با غیظ گفت «اگه با هم دعوا نداریم، پس چرا به ناموس ما تجاوز کردین؟ پس چرا جوونهای ما رو کشتین؟ چرا خونههای ما رو ویرون کردین؟» سرگرد حرف پیرمرد رو قطع کرد و گفت «حالا گذشتهها، گذشته. از این به بعد رئیس شما صدام حسینه، خمینی رو دیگه فراموش کنین.» یکی از بچهها جلو اومد و گفت «بابای من جزو گروه حسین علم الهدی است. رفته که با شماها بجنگه. شماها دشمنین. امام رو هم هیچ وقت فراموش نمیکنیم. ایناها! عکسش همیشه تو جیبمه. این عکس رو عمو حسین بهم داد.»
سرگرد عراقی با خشم عکس رو گرفت و پاره کرد. گفت «گفتم که فراموشش کنید.» از این کار سرگرد، خون پسرک به جوش اومد. قلب من از کار ایستاده بود. مونده بودم ببینم پسرک چه میکنه. پسرک دولا شد، تکههای عکس رو از رو زمین جمع کرد. اونها را بوسید و در جیبش گذاشت. بعد جلوتر رفت و تف بزرگی به صورت سرگرد انداخت. گوشهای سرگرد سرخ شد و رگهای گردنش بیرون زد. سه نفر دیگه به طرف پسرک هجوم بردن، اما سرگرد با دست مانع شد. آب دهان را از صورتش پاک کرد. کلتش را درآورد و دو تا تیر تو مغز پسر شلیک کرد. دو پیرزن روی زمین نشستند و پیرمرد به دیوار تکیه داد. پسرک دیگر به طرف سرگرد هجوم برد.
در یک لحظه به خودم اومدم و دیدم اگه معطل کنم، کار اون پسر هم تمومه. ضامن رو روی رگبار گذاشتم و با دو رگبار پی در پی هر چهار نفرشون رو نقش بر زمین کردم. فرصت هیچ عکس العملی پیدا نکردن. پیرمرد و دو پیرزن انگار منتظر همین بودن. بعد سریع از خونه بیرون زدم و به پیرمرد گفتم «همین ماشین رو سوار شین، بریم.» پیرمرد گفت «نه! بزار بمونیم.» اونها رو به طرف ماشین هل دادم و گفتم «اینجا دیگه جای بحث نیست. این چهار نفر مدرک جُرمن. الانه که عراقیا برسن. اگه بمونین، دمار از روزگارتون در میارن. تا هرجاشو که بشه با ماشین میریم، بقیهشم خدا کریمه.» حتی فرصت برداشتن جنازه اون پسر بچه نبود. اون پسر دیگه هم که سوار ماشین شده بود، هماش برمیگشت و به جنازه دوستش نگاه میکرد. راه سوسنگرد- هویزه دست عراقیها بود. سر ماشین رو کج کردم به سمت رودخانه نیسان. به رودخانه که رسیدیم، منتظر شدیم تا شب شد. بعد هم جیپو منهدم کردیم. کنار رودخانه رو گرفتیم تا رسیدیم سوسنگرد. (۷۰ تا ۷۳)



